پیش چشمان همه از خویش یَلی ساخته ام پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی تکرار
تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
بیا در آغوشم بفهمند دنیا دست کیست
ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن
صبح یعنی که به یک بوسه مرا مست کنی تا به شب پیش خودت یکسره پابست کنی
ای رفته ز دل راست بگو بهر چه امشب با خاطره ها آمده ای باز به سویم
من در خیال خویش خواب خوب می بینم تو می آیی و از باغ تنت صد بوسه می چینم
دل را قرار نیست مگر در کنار تو
ندارمت و شب چه بی رحمانه یادآوری می کند ...
از گل و ماه و پری در چشم من زیباتری
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری قلب من سوی شما میل تپیدن دارد
رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ درون دختری قلب مرا سخت چپاوُل کرده
به جای اینکه خیال محال من باشی نمیشود که بیایی و مال من باشی ؟
به جز وصال تو هیچ از خدا نخواسته ایم
هر چند حیا می کند از بوسه ی ما دوست دلتنگی ما بیشتر از دلهره ی اوست
تو را در روزگاری دوست دارم که عشق را نمی شناسند
امیدی نیست از شانس بد من زیباترین دختر شهر هم هستی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشق توام و از هر دو جهان آزادم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را بر گسلیم از همه بیگانه شویم
سر پیری اگر معرکه ای هم باشد من تو را باز تو را باز تو را میخواهم
یک نفر از جنس احساس تو می خواهد دلم یک نفر مثل خودت اصلا تو می خواهد دلم
فریاد و فغان و ناله ام دانى چیست؟ یعنى که تو را تو را تو را می خواهم