تو چای را بریز به روی باورم که لک شود... من به ماه فکر می کنم... به قهوه ای که تلخ و بی شکر تو را ته دلم ، نشانه رفت...
یک فنجان قهوه به من بدهید شکر لازم نیست تلخ می خورم یک استکان چای به من بدهید قند لازم نیست تلخ می خورم می خواهم تمام تلخی ها را یک جا َسر بکشم شاید تمام آن تمام شود...
به شبهای تاریک و تلخِ جدایی خیال ترُا چون دعا دوست دارم قسم بر دوچشمانِ غم ریزِ مَست ترا من به قدر خدا دوست دارم
دختر آبی آنقدر رفتن تو تلخ بود که اشتهایم کور شد حتی دیگر میلی به خوردن غصه های خودم ندارم...
ز تلخ گویی من عیش عالمی تلخ است به بوسه ای چه شود مرا دهان بندی
اسکار تلخترین جمله هم تعلق میگیره به «کاش هیچ وقت نمیشناختمت»