میروی ، چون زلزله خانه خرابم میکنی مثل شمع بزم غم هر لحظه آبم میکنی ای دهانت خمره و لبهای من جام شراب با خودم گفتم مرا غرق شرابم میکنی در خیالم بود در مهمانی آغوش خود روی دستانت شبی آرام خوابم میکنی مانده ام درحسرت گرمای احساست چرا باز،هم...
میخندم به روزی که با گریه بر میگردی ...!
دل به دریا بزن و واهم ِ را دور بریز یا بمان یا برو از عشق دگر هیچ مگو