هوای کوی تو از سر نمی رود آری...
دانست که مخمورم و جامی نفرستاد...
ذره ی خاکم و در کویِ تواَم جایْ خوش است...
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست..
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است.
روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست
لافِ عشق و گله از یار ؟! زهی لافِ دروغ عشقبازانِ چنین ، مستحقِ هجرانند
من نه آنم که به جور از تو بنالم..!
جانم بسوختی و به دِل دوست دارمت...
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست...
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت تدبیر ما به دست شراب دو ساله بود
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
روی نگار در نظرم جلوه مینمود وز دور بوسه به رخ مهتاب میزدم
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
قانع به خیالی زِ تو بودیم...
در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
پاسبان حرمِ دل شدهام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
شهرِ یاران بود و خاکِ مهربانان این دیار مهربانی کِی سرآمد شهریاران را چه شد ؟
چِل سال رنج و غُصه کشیدیم و عاقبت تَدبیر ما به دست شَراب دو ساله بود
حافظ کجای کاری !؟ فالت غلط در آمد گفتی غمت سر آید این عمر بود سر آمد...
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با یاد تو خواهد مرحمی