بس تجربه کردیم در این دار مکافات با درد کشان هر که در افتاد ور افتاد روز بزرگداشت حافظ مبارک
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ مبارک
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود بهر درش که بخوانند بی خبر نرود دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود روز لسان الغیب ، حافظ شیرازی مبارک
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود روز بزرگ مرد ادب و شعر پارسی ، حافظ شیرازی مبارک
لاف عشق و گله از یار ؟! زهی لاف دروغ ! عشقبازان چنین مستحق هجرانند......
وز پی دیدن او دادن جان کار من است...
اونجا که حافظ میگه * تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد* بارها تو دلش زار زده که *ولی تو قول داده بودی...*
ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مسلمانان مرا وقتی دلی بود که با وی گفتمی گر مشکلی بود به گردابی چو میافتادم از غم به تدبیرش امید ساحلی بود
ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک مرا امید وصال تو زنده می دارد و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی گویی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
از همچون تو دلداری دل برنکشم، آری
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن برآید جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی، جان از بدن بر آید
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
هر چند که پیر و خسته دل و ناتوان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
توبه کردم که نبوسم لب و ساقی و کنون می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشق توام و از هر دو جهان آزادم
اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم