دیگر امیدی به دیدن ات نیست شهر را قرنطینه کرده اند آفتاب نورش را مضایقه کرده و سردی خراشنده ای پوستِ دل را می کاود! بیماری بسیار مهلک است آنان نمی یارند چسباندن تصویر مرده گان بر دیوار شهر که مخمصه ی دوران سخت در پیش است از این سوی...
دنیا!!! بازی هایت را سرم درآوردی گرفتنی هاروگرفتنی دادنی هاروندادی حسرت هاراکاشتی زخم هایت را زدی دیگربس است چون دیگرچیزی نمانده بگذاربخوابم محتاج یک خواب بی بیداریم...