متن زیبا متن اشعار صدیقه جُر
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار صدیقه جُر
امشب، ماه از قابِ
پنجره بیرون آمد
و روی میزِ خوابم
یک مشت ستاره جا گذاشت.
حالا شب، آرام روی شانهٔ
جهان خوابیده است
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن
به چشم این شکسته دل نگاه بی خبر مکن
سیستان، تویی شکوهِ دیرینِ زمین
سرسبز به یادِ رودِ شیرینِ زمین
هرچند که بادِ رنج بسیار وزید
ماندی تو هنوز، فخرِ زرّینِ زمین
زندگی، درد قشنگی ست
که بر باور ما میبارد
و سرانجام ظریفی ست
که در خاطر ما میماند.
زندگی، شوق گلی رنگین است
روی سرشاخه ی امید به خدا
خدایا کاسهٔ خالیِ دلم را
زیر باران رحمتت گذاشتم؛
اکنون دریا از دلم
سرریز میشود.
پرسیدم:
نشانیِ خدا کجاست
پیرمردی لبخند زد؛
و دست بر قلبش گذاشت.
و اشاره کرد اینجا،
در قلب تو
نامِ تو را
بر لب آوردم؛
ناگهان
در کویرِ اتاقم
یک رودخانه
شروع به شکوفه دادن کرد.
رود مثل عاشقی ست که دیوانهوار
به سمت معشوق میدود،
حتی اگر بداند در آغوش دریا
محو خواهد شد، باز هم میرود.
انسان تشنه مثل لبهای دو عاشق است که سالها فاصله میانشان بوده،
هرنفسش فریاد میزند:«یک جرعه ازلبانت تمام کویرهای دنیا گل میدهند.»
آبادی مثل قلبی است که
دوباره عاشق شده،
خانههایش مثل چشمان معشوق روشن، کوچههایش مثل خطوط دستانش
گرم و پر از وعدهٔ ماندن.
اشک مهتاب هر شب نقرهٔ مذاب
بر گونه ی ستارگان میریزد،
هر قطرهاش داستان عاشقانه، یست
که آسمان از شدت دلتنگی
نمیتواند نگه دارد.
اشک یعنی بزنی دست به انکار خودت
عاشقش باشی و افسوس گرفتار خودت
آنکه دایم نگهش حس تو را داشت منم
آنکه گل کاشت ولی خار برداشت منم
دلتنگی یعنی نقشهیِ گربهای
که تمامِ سهمش از سفره،
استخوانِ پلاکدارِ فرزندانش بود.
کنارت عالمی دارد غزل در باغ چشمانت
نمی دانی چه زیبایی شدم معشوق پنهانت
بیا امشب به بالینم مرا با شعر مستم کن
بخوان با صوت آوازت ببر تا شهر ایمانت
می نویسم عشق و...
می لرزد دلم...
می نویسم عشق و اشکم میچکد...
می نویسم یاد و...
یادت می کنم...
می نویسم ابر و باراݧ می چکد...
شب، سقوطِ ناگهانیِ سرمه است
بر پلکهای خستهی زمین؛
آنجا که خواب،
مرزِ میانِ ما و بیکرانگیست.
مادر،، رفتی و حالا
من یتیمترین کلمهیِ
این لغتنامهیِ پر از دردم.
چه کسی خواسته تا کار به غوغا برسد
عشق و دیوانگی ما به ثریا برسد
قسمت دشمن عاشق نشود روزی که
پیش چشمانِ رقیب دلبر رعنا برسد
تقصیرِ خورشید نیست که دیر میآید،
او هم مثلِ من پشتِ پلکهایِ
بستهیِ تو گیر کرده است.
خورشید، نانِ داغِ چشمانت است
پیشِ برشتهیِ نگاهت؛
بیدار شو که جهان گرسنهیِ دیدنِ توست.
سقوط،
آخرین فصلِ درخت نیست؛
گاهی ریشه در تاریکی
معجزه میبافد.
در من کسی هنوز
به کلماتِ نیامده
دلخوش است.
از بندبندِ این ترکها،
نور سرایت میکند؛
گاهی شکستن،
شروعِ تماشاییِ ماست