شعر عاشقانه متن عاشقانه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر عاشقانه متن عاشقانه
دل
بَردار
تا
دل
بَری
با دلبری
از دلبر .
چه می شد
اگر
آرزویت
آرزویم بود!؟
بر می گردی
یا
می گردی
در خاطرات شهر شلوغ ذهنم
تا مُردن.
خیالت جمع
من
تو را
با هیچ کس
تقسیم نمی کنم...
صبح
یعنی :
آویختن دستان خورشید
به گردن گُل پونه ها...
آنقدر
می خوانمت
که
از یادم نری.
من
به یاد تو و لبخند گل شمعدانی
خانه را
از نفس پاک غزل پر کردم
من بی تو پنجره ای رو به کویرم
دل خسته و از زندگی سیرم
محبوبم بی تو
اشک می بارد و غم می تازد تا ابد
مادر،، رفتی و حالا
من یتیمترین کلمهیِ
این لغتنامهیِ پر از دردم.
چه کسی خواسته تا کار به غوغا برسد
عشق و دیوانگی ما به ثریا برسد
قسمت دشمن عاشق نشود روزی که
پیش چشمانِ رقیب دلبر رعنا برسد
نبودنت
پیانوییست
در خانهای متروک
که باد با
انگشتهای بریده
مینوازد.
همیشه میابمت در آن
دلتنگیهای که آخرش اشک میشد
و امروز من
از همین دورهای دور
آغوش میگیرمت
شاید که احساسم کنی
شاید توام دلت تنگ شد
ای فلک خانه ات ویران
سینه مجروحم زندان آرزوست
دلبر ما دایما دارد تبانی میکند،
نقشه ی جنگی کشیده کشور گشایی میکند،
او به ما هی وعده ی امروز وفردامیدهد،
ناز شصتش جمله عمر ما به یغما میبرد
من دربه درِ نازِ دو چشمانِ سیاهت
جانم به فدای تو و آن طرزِ نگاهت
ای بیخبر از من تو کجایی که ببینی
من تا به سحر نشسته ام چشم براهت
در دلتنگی غروب
تو را گم کرده ام
نگاهم بی صبرانه به
دنبال رَد پایی از تو ست
تو که رفتی جهان برایم
کوچک شد نبودنت هر روز
مرا به دره های تنهایی می برد
ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎشۍ ﺗﺎ در برابر دنیا
بایستم،
ﺑﺎﯾﺪ میبودی ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ کنم
تمام اندوه...
دل ک بعد از دیدنت دیگر به جایش بند نیست!
عقل هم با دیدن چشم تو مجنون گشته است
خورشید در چشمان تو که طلوع میکند، دل از مدارِ خود میگریزد؛
خراسان، تنها یک شهر نیست
محلهی روشنِ نگاه توست؛
آنجا که عقل، ردای استدلال
را میکَند، تا زائرِ عاشقانهی
نگاه تو شود
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.
#چامک_شعر_کوتاه
هوا در ششهایم لنگر انداخت،
هر دم،طوفانیست
در قفسِ سینهام
من، به نفس تو محتاجم
#چامک
واژهها در گلویم قدیس شدند
جهان، جز نامِ تو،
کلیساییست که باید ویران کرد
#چامک
بیتو، قلمم در دلم مومیایی شد،
دفترم تنها تالارِ سوگواریست
هر سطر، تابوتیست
برایِ واژههایی که مردهاند.
شبی لبهای داغت را میان خواب بوسیدم
و زُلفین سیاهت را چنان بیتاب بوسیدم
لبانت چشمه ی روشن شدم حیران روی تو
و چشم دلرُبایت در شب مهتاب بوسیدم
بیا با آینه ی چشمت، مرا در خود تماشا کن
سراپای وجودت چون گل مرداب بوسیدم
تو آن زیبای مغروری نگاهم...
این روزها دلگیرم
نه مثل ابر و باد
مثل شهری. که باران را
فراموش کرده است
من همانم که قلبش
در جیب پالتوی زمستان
جا مانده و هر قدم
روی شیشههای شکسته
خاطره راه میرود
آینه هم دیگر راست نمیگوید
چهرهام را در مـِه نشانم میدهد
چشمهایم دو فانوس خاموشاند...