متن زیبا متن اشعار کلاسیک
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات زیبا متن اشعار کلاسیک
شیخ گر فتوا علیه ات میدهد حق دارد او
با دو چشمت عالمی را نامسلمان کرده ای .
برای با تو بودن من به هر در میزنم؛ حتی
فلسطین میشوم اما؛ به اِشغالم نمیآیی .
کنارت عالمی دارد غزل در باغ چشمانت
نمی دانی چه زیبایی شدم معشوق پنهانت
بیا امشب به بالینم مرا با شعر مستم کن
بخوان با صوت آوازت ببر تا شهر ایمانت
میگم تموم شاعرا برای تو غزل بگن
میگم تموم عاشقا برات آواز بخونن
میگم که خورشید واسه تو، از پشت کوه سر بزنه
مرغِ امینِ قصهها، به پشت شیشهت پر بزنه
میگم تمومِ غصهها، بشن یه لبخندِ بلند
تا که دوباره وا بشه، رو لبِ مردمت لبخند
میگم که دستای...
کارِ سن نیستی که اینگونه زمین گیر شدم
من به اندازه ی غم های جهان پیر شدم
مرد نمیرد به مرگ
مرگ از آن نام جست
نام چو جاوید گشت
مردنش آسان کجاست
گاهی نباید صبر کرد !
باید رها کرد و رفت :
که بدانند اگر مانده بودی
رفتن را هم بلد بوده ای..
داری میری برو دیگه
به دلداری نیازی نیست
برو دست خدا همرات
عجب بغضی گلو گیره
نمیشه زورکی باشی
برو از مرز تقدیرم
قسم خوردم دمِ رفتن
جلو راتو نمیگیرم
برو که خسته و بیزار
از این دنیایِ تکراری
نمیخوام سدِ راهت شم
تو که قصدِ سفر داری
نلرزیده صدام...
تو آمدی؛
و ماه
مثل پرندهای سفید
از قفسِ آبگیرِ شب
به آغوشت پر کشید
تو اگر نیایی،
پنجرهها
به سنگ تبدیل میشوند؛
و اگر بیایی،
حتی سکوت
گل سرخ خواهد داد
مے نویسم "عشق" و مے لرزد دلم
مے نویسم عشق و اشکم مےچکد
مے نویسم یاد و یادت مے کنم
مے نویسم ابر و باران مے چکد
مے نویسم تا تو را پیدا کنم
از میان برگ های دفترم
تو کہ هستے ؟ تو چہ هستے خوب من
ای تمام...
صنما ز هجرِ رویت غمِ روزگار دارم
به امیدِ وصلِ رویت سرِ انتظار دارم
ز نسیم زلف مشکین خبر نگار آید
من از آن شمیم جان بخش هوس بهار دارم
شب و روز در خیالت چو ستاره می فروزم
به سرای تیره ی دل مَه آشکار دارم
ز جمال عالم...
دلا خونی ز دست لاله رویان
دلِ آشفته ام پر درد و هجران
غزالان وطن آرام و مدهوش
همه رفتند به جنت,، باغِ بستان
می نشینم در خیالم با تو خلوت میکنم،
خاطراتت را به صرف چای دعوت میکنم
میرسی و رو به رویم مینشینی با وقار،
تا در آید از دل دیوانه ی عاشق هوار
حرفمان گل میکندمیخندی ومن مستِ مست،
با نگاهی ازدو چشمت می رود جانم ز دست
از صدای خنده...
نقاش شدم بعد تو ،از بس که کشیدم...!
از دستِ تو و دستِ غم، ودستِ زمانه.!
در فالِ من ازشوقِ رسیدن خبری نیست.
درگیر تواَم تلخ ترین شعر و ترانه
هجر
ارسال شده در تاریخ : 07 خرداد 1405 | شماره ثبت : H9439283
مثل من آیا تو هم از دلبری رنجیده ای
از فراقش روز و شب را همچو نـِی نالیده ای؟
از سر شب تا سحر خون گریه کردی در خـَفا
صبح با لبخند زیبای نگار خندیده ای...
شب،
ماه را در فنجانی
از رؤیا ریخته است؛
و ستارهها
روی پلکِ آسمان
آرامآرام قدم میزنند.
در باغِ خواب،
پروانهای از نور
نامِ عشق را بر
برگِ ابرها مینویسد.
اگر نسیمی از پنجره گذشت،
شاید پیغامِ ماه باشد:
شببخیر؛
برای دلی که هنوز
در کهکشانِ خیال
گلهای روشنِ عشق...
امشب، ماه از قابِ
پنجره بیرون آمد
و روی میزِ خوابم
یک مشت ستاره جا گذاشت.
حالا شب، آرام روی شانهٔ
جهان خوابیده است
وقت وداع کردنت بر رخ من نظر مکن
به چشم این شکسته دل نگاه بی خبر مکن
سیستان، تویی شکوهِ دیرینِ زمین
سرسبز به یادِ رودِ شیرینِ زمین
هرچند که بادِ رنج بسیار وزید
ماندی تو هنوز، فخرِ زرّینِ زمین
زندگی، درد قشنگی ست
که بر باور ما میبارد
و سرانجام ظریفی ست
که در خاطر ما میماند.
زندگی، شوق گلی رنگین است
روی سرشاخه ی امید به خدا
خدایا کاسهٔ خالیِ دلم را
زیر باران رحمتت گذاشتم؛
اکنون دریا از دلم
سرریز میشود.
پرسیدم:
نشانیِ خدا کجاست
پیرمردی لبخند زد؛
و دست بر قلبش گذاشت.
و اشاره کرد اینجا،
در قلب تو