گوشه گیران زود در دلها تصرف میکنند بیشتر دل میبرد، خالی که بر کنج لب است
گفتی شبت بخیر و برایت مهم نبود خیری نمانده در شب و روزم بدون تو!
نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد تو را گر خواب می گیرد، نه صاحب درد عشّاقی!
نیست بی سرگشتگی ممکن خلاصی زاین محیط...
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
با آنکه مرا از دل خود راند بگویید ملکی که در آن ظلم شود،دیر نپاید
در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
بیا و با نفسِ روشنت به مرده دلان بباوران که مسیحای دیگری هم هست
هر کسی ویرانه ی خود را عمارت می کند ما به تعمیر دلِ بی پا و سر ، ویران شدیم!
اگر گناه تو هستی خدا کند که خدا جزای آخرتم را در این جهان بدهد
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
چه دردی است در میان جمع بودن ولی درگوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگ خاموش...
دست به بند می دهم گر تو اسیر می بری️
چند گویی قصهٔ ایوب و صبر او بس است بیش از این ما صبر نتوانیم آن ایوب بود این عجایب بین که یوسف داشت در زندان مصر پای در زنجیر و جایش در دل یعقوب بود
مگذار با خبر شود از مقصدت کسی حتی به سوی میکده ، وقتِ اذان بیا!
خنده می بینی ولی ؛ از گریه ی دل غافلی خانه ی ما؛ از درون ابر است و بیرون آفتاب
یار گرفته ام بسی !! چون تو ندیده ام کسی ...
تو در کنار خودت نیستی نمی دانی که در کنار تو بودن چه عالمی دارد
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما _تبریزی
به خدا هیچ کسی در نظرم غیر تو نیست لا شریک لک لبیک خیالت راحت!
شمیم پیرهنی با نسیم صبح فرست که چشم در رهم ای گل به بوی درمانت
فهمیده ام که داغِ جنوب از وجود توست اهواز بی حضور تو تبریزِ دیگریست
نه حُسنت آخری دارد نه سعدی را سخن پایان
تو لذتِ مکاشفه در باغ های مست من قفلِ زنگ خورده ی جامانده بر دری...