سال ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی می کند...
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم ناگهان دل داد زد دیوانه! من می بینمش...
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است؟
باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه خندان نیامدی
باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض پیراهن پلید مرا باز شسته بود انگار خنده کرد، ولی دل شکسته بود - رفتی مرا به خاک سپردی و آمدی؟ تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه اما خیال...
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند همتم تا می رود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زود تر می خواستی حالا چرا
از همه سوی جهان جلوه ی او می بینم
باز با ما سری از ناز گران دارد یار نکند باز دلی با دگران دارد یار ؟
باز با ما سری از ناز گران دارد یار نکند باز دلی با دگران دارد یار
زلف آنست که بی شانه دل از جا ببرد
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردن است
من هر نفسم بر نفس ناز تو بند است
دوباره نیمه شب است و خودت که می دانی من و خیال تو و این سکوت طولانی
یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی یادت بخیر ای یار فراموشکار من
گر چه خاکسترم و مصلحتم خاموشی است آتش افروزم و شرح شب هجران گویم شب بخیر
دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم نازنینا تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟
با چشم تو از هر دو جهان گوشه گرفتیم ماییم و تو ای جان که جگر گوشه مایی
خوبی و دلبری و حسن حسابی دارد بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست
از عشق من به هر سو در شهر گفت و گوییست من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی گر از یادم رود عالم ، تو از یادم نخواهی رفت
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم