من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
آرامش است؛عاقبت اضطراب ها
بی مگس هرگز نماند عنکبوت رزق را روزی رسان پر می دهد
کم نشد از گریه اندوهی که در دل داشتم پاک نتوان کرد با دامان تر آیینه را
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم هر چند درین عهد خریدار ندارد
زمین پاک درین روزگار اکسیرست
راهی به خلوت دل جانانم آرزوست
وقت خوشی چو روی دهد مغتنم شمار دایم نسیم مصر به کنعان نمی رسد
ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم
اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است زندگانی به مراد همه کس نتوان کرد
دوزخ از سردی ایام بهشتی شده است می کند جلوه گل فصل زمستان آتش
ای خوش آن عمر که در شغل محبت گذرد
چه شد که قدر وفا هیچ کس نمیداند
مرا ز یاد تو برد و ترا ز خاطر من ستم زمانه ازین بیشتر چه خواهد کرد؟
نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی
تویی به جای همه، هیچ کس به جای تو نیست
بی محبت مگذران عمر عزیز خویش را در بهاران عندلیب و در خزان پروانه باش
هر که می گرداند از ما روی، ممنونیم ما
زلف مشکین تو یک عمر تأمل دارد نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت
هر رهگذری محرم اسرار نگردد صحرای نمک زار ، چمن زار نگردد هرجاکه رسیدی رفاقت مکن ای دوست هر بی سروپا ، یار وفادار نگردد
خوشتر ز تماشای خیابان بهشت است هر جلوه ای از قامت رعنای تو ما را...
هیچ کس غیرِ تو در پرده بینایی نیست!
صائب تبریزی : مرا ز یاد تو برد و تو را ز دیده ی من زمانه بیشتر از این ستم چه خواهد کرد؟
کیست لب های تُرا بیند و طامع نشود...!