متن سکوت
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات سکوت
از دردهایش چیزی نمی گفت
و من میدانستم:
کارد، وقتی به استخوان میرسد
آدم را لال میکند.
با صداقت
می توان
صدها
صدا را قطع کرد .
سکوت
زیباترین سمفونی بی کلام است
من حاصلِ سالیانِ دراز زیستن،
در، پس، دردهای بیکرانم؛
تجلیِ یک “حقیقتِ تلخ”.
که هیچ قصهپردازی، توانِ بازگوییِ شکوهِ رنجهایش را ندارد.
بواسطه زخمهایم ، دیگر نفسهایم به شماره افتاده ...
ای زندگی تو لحظه به لحظه ،شاهد این رنج بودی !
پس راویِ حقیقت پنهانش باش...
و پس از...
سکوت،پالتوی کهنهٔ ظلم است؛
بر دوشِ مردی که ترازو را فروخته و عدالت را در بازارِ آشفتگی کیلویی
قیمت گذاشته است.
در یک خانهٔ کوچک، سه نسل زندگی میکنند. مادربزرگ آواز میخواند، مادر سکوت میکند و دخترک تازه به حرف آمده، اما چیزی نمیگوید! انگار حنجرهاش فهمیده اینجا آواز ممنوع است. ظلم این نیست. ظلم این است که دخترک، بیآنکه بداند ترانه چیست، دیگر نمیخواند...
در میان رؤیای تو
ماه، لابهلای گیسوانت
گم میشود...
عطری که از خواب زیبایت میوزد
در آغوش سکوت
جان تپندهام را
سرشار خویش میکند.
ای تمامِ زیبایی،
که با یک نگاه
جهان را در چشمهای من
دوباره
از نو
آفریدهای.
انگار تمام تراژدی یک رابطه، در نبود یک حرکت کوچک نهفته است. چیزی شبیه همان «شب بخیر» گفته نشده...
من شبم
یاٌسم
سکوتم
من اسیر حسرتم
ویران و نابودم
من خزانم
غربت پاییزی چشمان گریبانم
من سرآغاز،
شکست و غفلت و دردم
من سرانجام،
نجابتهای خاموش و تبسمهای دلسردم
Dojam | دُژَم
دلِ من این روزها، مهمان سکوت است.
چایِ تلخِ خاطرهها را مینوشد
و روی طاقچهٔ ذهن، غبارِ صداها را مینشاند.
هر نگاه، هر لبخند، هر واژهای که
روزگاری آتش میافروخت،
اکنون در آغوشِ سکوت آرام خفته است.
و من… با گامهایی آهسته در کوچههای
خالی از صدا...
«بعضی خستگیها هستند
که در چشمها پیدا نیستند
در سکوت پیدا میشوند…
در مکثی که وسط حرف میافتد،
آهی که نصفه رها میشود.
کاش
کمی بیشتر
حواسمان به مکثهای هم باشد.»
«سکوتِ میانِ ما»
گاهی میترسم...
نه از فاصله،
از آرامآرام محو شدنِ صداها.
از آنکه یک روز، پیامهایم،
دیگر لبخند نیاورَد روی لبهایت.
از آنکه دلتنگیام برایت عادی شود،
مثل هوایی که هر روز نفس میکشی، بیآنکه حسش کنی.
من زنِ صبوریام،
اما صبر، همیشه بیصدا نیست؛
گاهی صدای خفهی...
ضربان
میخواستم امشب
خودم را
به خواب بسپارم،
تا شاید دلتنگیام
کمی آرام شود…
ولی صدای گوشیام،
سکوتش،
پیام ندادنت…
نبضم را تندتر کرد.
چه میکنی آنجا؟
بیمن؟
با خیالت راحتی؟
یا مثل من
بالش را محکم در آغوش گرفتهای
و نمیدانی چرا
بوی هیچ چیز
آدم را ارام نمیکند...
در امتدادِ زندگی،
وقتی پیچیدهترین گرهها
به سختترین راهها میرسند،
آنجا که واژهها
در سکوت غرق میشوند،
و تمامِ داشتهها
به قامتِ پایان میایستند،
آنجاست که
تنها عشق
میتواند
آوازِ گمشدهیِ
آغاز را
نجوا کند.
نمیدانم چرا آدمها با یکدیگر
حرف نمیزنند؟!
چرا هنگام ناراحتی
سکوت یا قهر میکنند!؟
باور کنید تمام سوتفاهم ها از همین
حرف نزدن ها شروع میشود!
به یکدیگر اجازه ی حرف زدن بدهیم
بگذاریم مشکلمان را کلمه ها حل کنند!
باور کنید هیچ چیز به اندازه ی حرف زدن روی...
این روزها
تنها چیزیی که آرامم
می کند
سکوت است ، سکوت!
من با سکوت
هزاران حرف ناگفته ام را فریاد می زنم...
این سکوتِ عاریه، فریادهایِ بسیارطلب دارد
سازِ بی صدایِ این شاعر ، از دور شنیدن دارد
این کلمات که می بینی ،ردیفِ هم می آیند
مچاله شعر اند، دردها آخر هر قافیه دارند
بخوان مرا
که این سکوت
پَرپَر میکند،
غنچه یِ شکفته شده یِ
عشق را
دیگر
منتظر قدمی
در سایهام نیستم.
ایستادهام
به قامتِ خودم؛
درختی
که ریشهاش را
از تنهایی آموخته،
و جنگلی
که به حضورِ کسی
نیاز ندارد.
اگر بهار نیامد
نامش را
کمبود نمیگذارم.
من
زمستانم را
با برفِ سکوت
و شاخههایِ بیتوقع
زیبا میکنم.
اینجا
فصلها
از من عبور میکنند،
نه...
خیابانِ عصر
پُر از پاهای بیقرارِ سایههاست.
چراغها یکییکی
چشم میگشایند
تا تنهاییِ من
درازتر شود…
از پیادهرو
بوی نمِ بارانِ دیروز میآید
و من
بیآنکه کسی را صدا بزنم
آهسته
نام تو را تکرار میکنم.
سکوت
روی نیمکتهای ایستگاهِ اتوبوس نشسته
و کسی نیست…
فقط باد
صفحۀ روزنامههای رها...
فریاد
مجاز نبود
سکوت
تبدیل شد به
زبان رسمی.