آن چیزی که زن ها و مردهای بزرگ را در چشم ها بزرگ می کرد، آرزوها و قصه هایی بود که دوروبرشان زندگی می کرد . میان آتش ژاندارک را سوزانده بودند تا بلکه بتوانند آن قصه ها و آرزوهایی را که از او ساخته بودند بسوزانند . زرهش را قبل از مرگ از تنش در نیاورده بودند ، بلکه خیال ها و آرزوهایی را که به شکل یک زره خودنمایی می کرد از تنش در آورده بودند. به خاطر همین مردم پایین آن سکو این طوری جا خورده بودند و به خاطر همین بود که ۵۰۰ سال بعد دوباره آن قصه ها و آرزوها آمده بود سراغش و او را قدیس شناخته بودند . می بینی ترسها و آرزوها چه طور بر می گردند؟ / محمد رضا کاتب / برشی از رمان رام کننده /
ZibaMatn.IR