پیر و خسته خیره به آسمان به ساعتش نگاه می کند زنی که از نبض بی قرار آفتاب از حس اسم خالصت گریه های پنهان در آستین هایش شدند ابری باردار تا از بلوغ باد با طعم تنفست در موسم زایمان باران باز گردد به دریای آغوشت
این متن را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.