معظمه جهانشاهی (شاعر)
شاعر و نویسنده ساکن سیرجان شعرهای عاشقانه و کودک
دست قلم ،قلم شود که غیر از تو می نوشت
لب هایت را
کاشته ام در دهانم
که ریشه کنند
جوانه زدندغنچه های بوسه
ماه
پامی گذارد در آب
تا عاشق کند زمین را
وقتی که نیستی
دهان جهان
به طعم تاریکی گشوده می شود
که ببلعد رویاهایم را
تا با صدای لرزانم
فاتحه ای بخوانم
سراسیمه
به سوی عصر پنجشنبه بگریزم
با بعضی مردگان گفت و گو کنم
صدایم کن!
تا در امنیت اسمت
از گور غبار گرفته ی روزگار برخیزم
در آغوشت...
خستگی
گرفت گریبانم را
تا در گوشه ای دنج
در مسیر بازگشت روزگار
نگاهت
چنگ انداخت به قلبم
که اهنگ صدایت را
محرم ناگفته ترین رویاهای من کند
نگاه سنگینت
دفن کرد
مرا در جزیره ی چشمانت
پر می زند دلم به سوی تو
تا دانه ای خورد ز دست تو
لباسی
که آویزان کردم بر تنم
هنوز رد دستهایت را به خاطر دارد
ای که چشم هایت به قلبم آشنا
می کند دلم را چو از غم ها رها
کاش غمم به سر آید
پیر شدم ز دوری ،پس
کاش ز او خبر آید
ای عشق دلپذیر
از رنج رفتنت
کردی مرا تو پیر
نگاهت سردو با چشمان خاموش
مرا ای نازنین کردی فراموش
به دیدارم بیا زیبا ،نازنین
کنم تا پهن قلبم را بر زمین
من به قربان ِ گل های پیرهنت
آمدی تا شوم مستِ بوی تنت
خراش های سینه ام
ردکدام سینه خار دار بوده است
که تنم را بشوید
و قلبم را آبکش کند
خدا کند به خیالی تو آیی به خوابم
نظر کنی به دلم ،هم نشینی کنارم
قلب من از قلب تو دور نیست
گر چه دل با فاصله جور نیست
سهم تو شد چون دنیای من
سهم دلم شد چشمای تو
تا تو چو دل بردی از دلم
پس تو شدی عشقم، خوشکلم
اسم تو درمونم میکنه
رفتنت ویرونم میکنه
برد دلم را دنیای تو
برد غمم را رویای تو
پاتوق قلبم جای پای تو
سرمه ی چشمم ردّ پای تو
شاید مرا برده ای تو از یاد
از نسل فرهاد ،من چو شیرین
برگرد از دیدنت شوم شاد
ما ز نسل ایران و ایمانیم
بهر حفظ کشور چو طوفانیم
مویت موجی چون خزر دارد
آیا از قلبم خبر دارد ؟