معظمه جهانشاهی (شاعر)
شاعر و نویسنده ساکن سیرجان شعرهای عاشقانه و کودک
آنقدر که با غم تو درگیر شدم
در اوج جوانی ام ببین پیر شدم
امیر عباس حیدری 15ساله
عاشق رود چشمانتم
مرا در آنها غرق کن
کاش
در تخم چشمانت
مرغی شوم شناور
در دریای نگاهت
نوشته از امیر علی حیدری 9سال و نیم
امام ما رفت
اما خدا به ما سید مجتبی داد تا خونی که در بدن ماست فدای ایران کنیم و در خیابان بایستیم تا هوای ایران را داشته باشیم
_امیر علی حیدری ۹سال و نیم
می گریم
که شاید زندگی مرا در اغوش بگیرد
در نبودت
در گوشه ی زندگی
زخم هایم سرباز می زنند
تا قلبم به احترامت بایستد
مهتاب
آن بالا
برکه
این پایین
و تو
که در دل هر دو جا شده ای
کاش حروف اسمم
از دهانم بیافتد
بر سر زبانت
شعرهایم در فراقت
موهایم را کردند سپید
تا بنویسند از غم و درد
از تنهایی این شب سرد
که تو برگردی و با قلمت
شوی همدم این کاغذ زرد
که همچنان
چشمان فروغت
شمع محفل را روشن می کرد
صدایم لرزید
از گلو افتاد
و در قلبم شکست
تنهایی
دار مکافاتی ست
که حلق آویز شد
تا تو مرا در اغوش بگیری
برخیز که امتحان ِ اسماعیل است
وقت ِ زدن ِ به خاک ِ اسرائیل است
هنگامه ی جنگ هست و هنگامه ی خون
هنگام ِ هنرنمایی ِ سجٓیل است
صبح
پیشانی آسمان را بوسید
که روشنایی
اخرین قصه گوی خاموشی باشد
مردمک چشمانت
لنگر انداخت
بر ساحل نگاهم
نگاهم کن
که از جذبه ی چشمانت
به ساحل اغوشت برسم
دست قلم ،قلم شود که غیر از تو می نوشت
لب هایت را
کاشته ام در دهانم
که ریشه کنند
جوانه زدندغنچه های بوسه
ماه
پامی گذارد در آب
تا عاشق کند زمین را
وقتی که نیستی
دهان جهان
به طعم تاریکی گشوده می شود
که ببلعد رویاهایم را
تا با صدای لرزانم
فاتحه ای بخوانم
سراسیمه
به سوی عصر پنجشنبه بگریزم
با بعضی مردگان گفت و گو کنم
صدایم کن!
تا در امنیت اسمت
از گور غبار گرفته ی روزگار برخیزم
در آغوشت...
خستگی
گرفت گریبانم را
تا در گوشه ای دنج
در مسیر بازگشت روزگار
نگاهت
چنگ انداخت به قلبم
که اهنگ صدایت را
محرم ناگفته ترین رویاهای من کند
نگاه سنگینت
دفن کرد
مرا در جزیره ی چشمانت
پر می زند دلم به سوی تو
تا دانه ای خورد ز دست تو
لباسی
که آویزان کردم بر تنم
هنوز رد دستهایت را به خاطر دارد
ای که چشم هایت به قلبم آشنا
می کند دلم را چو از غم ها رها