متن اشعار معظمه جهانشاهی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات اشعار معظمه جهانشاهی
نگاهت سردو با چشمان خاموش
مرا ای نازنین کردی فراموش
به دیدارم بیا زیبا ،نازنین
کنم تا پهن قلبم را بر زمین
من به قربان ِ گل های پیرهنت
آمدی تا شوم مستِ بوی تنت
خراش های سینه ام
ردکدام سینه خار دار بوده است
که تنم را بشوید
و قلبم را آبکش کند
خدا کند به خیالی تو آیی به خوابم
نظر کنی به دلم ،هم نشینی کنارم
قلب من از قلب تو دور نیست
گر چه دل با فاصله جور نیست
سهم تو شد چون دنیای من
سهم دلم شد چشمای تو
تا تو چو دل بردی از دلم
پس تو شدی عشقم، خوشکلم
اسم تو درمونم میکنه
رفتنت ویرونم میکنه
برد دلم را دنیای تو
برد غمم را رویای تو
پاتوق قلبم جای پای تو
سرمه ی چشمم ردّ پای تو
شاید مرا برده ای تو از یاد
از نسل فرهاد ،من چو شیرین
برگرد از دیدنت شوم شاد
ما ز نسل ایران و ایمانیم
بهر حفظ کشور چو طوفانیم
مویت موجی چون خزر دارد
آیا از قلبم خبر دارد ؟
کجایی ؟
ای آشنایِ روزگار دشواری
که رسیده ام به انتهای تاریکی
حرفی بزن
چیزی بگو
تا جبرییل در غار تنهایی
از قرایَت نور
از ندایِ ابراهیمی
مرا برسانند به فهم روشنایی
قسم به لحظه ی اولین دیدار
که قلبم شد از دوریت بی قرار
تا در ثانیه شمار فرصت...
ای زیبای خفته
بگیر در آغوشم
که زیبایی تو
به زیبایی مهتاب است
باران
چکه چکه بر تن خاکی ام نشست
با این دهان گل گرفته
چگونه بگویم دوستت دارم ؟
تا عطر گریه هایم در هوا پیچید
تنهایی
از سر انگشتانم چکه کرد
هر بار به تو فکر می کنم
حس می کنم
دوباره به دنیا آمده ام
به دنیا آمده ام
که دست هایت را داشته باشم
برای نوشیدن جرعه ای محبت
برای گذاشتن عشق در دهانم
که من
معنای دوست داشتن را
در لذت بوسه آموخته ام
ببین چگونه لا به لای دندان هایم ریشه ای کرده ای؟
تا رودی سرخ از اعماق قلبم آبیاری دهند لبهایمان را
به لبهایم نزدیک شو تا از گرمی لب هایت
غنچه ای شود و با هر بوسه گل هایی به طراوت بهار
که عطرش مستم کند تا سر از پا...
نگران نباش
من هنوز کوچکم
که پاهایم از کادر عکست بیرون بزند
آنقدر در میان عکس ها
رفت و آمد داشته ام
که بوی آغوشت را گرفته ام
تو را از کوچه های ذهنم
عبور می دهم
تا برهنه ی آفتاب
رو به روشن ترین پنجره
پناه ببرم
به خلوت آغوشت
که من از حضور تو
در تک تک خاطراتم
به امنیت عجیب این دقایق رسیده ام
کاش دوربین بودم همیشه بر شانه ات
لمس می نمودم دست های مر دانه ات
مژده ای دل که در کعبه میهمان می آید
یار احمد امیر مومنان می آید
غم دیدم و با عشق تو درگیر شدم
برگرد که ، از هر دو جهان سیر شدم