در فرا سوی افق وقتی که...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

🖊 رها
در فرا سوی افق
وقتی که غروب از راه می رسد
من به پرنده مهاجری فکر می کنم
که به آغوش سرد شب پناه می برد .
همچون بیدی لرزان به دنبال مأمن خود می روم .
در کنج آلونکی زهوار دررفته ای برگ برگ هر نفس من شعله خزان زده زردی است که در اتاق وهمی خود به تیرگی می گراید.
کسی در دشت درشت شب مرا به کوچه های انس و الفت نخواهد برد .
چه اندوه بزرگی !
وقتی که مقصدت بی معنایی است .
کسی مرا به شبچره نشینی ماه دعوت نکرده است .
در کنج دخمه دلم خورشید سال هاست که به دار آویخته شده .
در دنیای کوچک من چه قدر تنهاست پرنده ای که اسیر روز مرگی ها ی حقیر دنیای خود است.
این خیابان همانی است که سال ها مرا در کنج کافه دلتنگی زندانی کرده .
چراغ راهنما به رنگ سرخ در می‌آید .
سال هاست که در عشق تو به چراغ قرمز بسنده کرده ام.
در بین جمعیت صدایی به گوشم می‌رسد
صدای آزاردهنده بوق ماشین ها زنگ دلهره و دست کشیدن را می‌ زند  .
کنگ و منگ‌ تلو‌تلو خوران به جلو می روم به دور دست ها ....سایه درختی می‌افتد کنار آن می ایستم من و تنهایی همزادیم .سایه بان من اوست.

رقیه کریمی (رها)
ZibaMatn.IR
شطحیات
ارسال شده توسط
ارسال متن