لبخندت، دم ِ غروب بود که چکید روی سایه ی سنگینِ درخت چشم هایت ، این دو قطره ی خیسِ انتظار وقتی می افتادند کف این باغچه ی خاکی، انگار اندوه کهنه ی زمین بخار می شد و پرنده ای بااضطراب رهایی راه آسمان را پیدا می کرد...
این متن را با دوستان خود به اشتراک بگذارید.