100 متن کوتاه دلتنگی عاشقانه ۱۴۰۵ جدید 2026
متن های کوتاه درباره دلتنگی عاشقانه
100 متن کوتاه دلتنگی عاشقانه ۱۴۰۵ جدید 2026
کپشن دلتنگی عاشقانه برای اینستاگرام و بیو واتساپ
#justfor5436
یادت مثلِ "ها" کردن روبروی شیشه است
بی هوا انگشتم، دل میکِشد
انگشت به دهان مانده عقل
هر چه را غیر توست
خط باطل می کِشد
سیه شد ز هجرت رخ روزهام
کسی بر تو کاش آورد سوزهام
عجب در نگاهت خمی داشتی
تو رفتی و من مست دیروزهام
دوریت را چه کنم ؟
ای سراپا همه ناز
تو نباشی من به یک پلک زدن خواهم مرد...
هر بار
نسیم یادت
در آسمان دلم می وزد،
طی الارض می کنم
به سرزمین چشمانت..
میدان شهر،
شعری را شلّاق می زدند
پرسیدم جرمش چیست؟
گفتند: مستی
گفتم: شعر مگر شراب می خورد؟!
گفتند: نه،
امّا
دیشب
از حوالیِ
"چشم های تو" رد شده..
کوچه
دوباره سراغت را می گرفت
بیچاره،
چراغ سر خیابان
مدتهاست نخوابیده
حیاط هم مثل هر صبح
گرد و غبارش را
به شوق آمدنت جارو می کند
و
من................
بگو
که نامیدمان نمی کنی
در اتوبوس تنهایی ام
ده ها مسافر نشسته اند،
مقصد همه
آبادی چشمان توست..
هر شب،
لب برکه را می بوسد
بید مجنونی که عاشق ماه شده است..
مهرَش به دل و حسرت او قسمت ما شد
در بند دلم ماند ولی عشق شما شد
دوست دارم شبیه تو باشم
تو خوبی
همچو ارغوان زیبا
همچو اقیانوس عمیق
ُهمچو رودِ روان
دوست دارم ارغوانی باشم که بر روی اقیانوس رها
شده و بسوی ابدیت روان است
من و تو
وقت کردی سری از این طرفها بزن
که نه تنها من
که پنجره و پرده و دیوار همه دلتنگ تواند
و فنجان چای نیز از دوریت به سوگ نشسته
بوی مهربانیت را نفس می کشیم
_نیازی به شکنجه نیست ..
اعتراف می کنم
همه ی غزل هایم را
از چشمان او دزدیده ام
بر شاخه ی صبح،آشیان ساخته اند
از چشمِ شکوفه ها دهان ساخته اند
هربار تورا دید دلِ من پَرزد
انگار تورا از آسمان ساخته اند.
سلامی به گرمایِ چشمان یار
که دل برده از جان و از روزگار
بگو عاشقی تا که جانم فدایت کنم
اگر تو بخندی ، دلم را به نامت کنم
اکنون بنظر می رسد صبور تر شدهام اما چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
کجایی...؟
ای به دام افتاده در قلبم نگاهت.
هر بهاران را نبین کز عشق خود می نغنوی
چون بهاران میرسد پایان، زمستان میشود.
آدمی کز درد دوری میدهد فریاد و زار
چون فغان پایان رساند، یار مستان میشود.
جز یاد تو ای دوست کسی خاطر ما نیست
تا پاک کند تلخترین خاطره ها را
دل طراوت میسِتاند، از صفای حُسنِ قلبت
آب مینوشد وجودم، از سبوی خاطراتت
سرشار از احساس است،
شعرِ زندگی با تو؛
وقتی که:
صبح،
از مَطلعِ آفتابگردانِ بوسههایت،
شکوفا میگردم؛
و شب،
در مَقطعِ شببوی آغوشت،
آرام میگیرم!
بغلم کن ؛
یجوری بغلم کن که انگار
مُرده بودمُ دوباره
زنده شدم
شعر من طعم غزل های لبت را می دهد
زین سبب شهد و شکر می ریزد از افکار من
به آغوش خودم یک تو بدهکارم، همین و بس.
مگر دلتنگی چند کلمه است؟
که آسمان را برهنه می کند
و روی کاغذ می بارد
باور کن که پشت پای تو این باغ
سیب خُشکید...
چه میشد ماهی عیدت خودم بودم به تنهایی
گهی با پشت ناخن میزدی بر شیشه ی تنگم
گویند دوای درد هجران خواب است
بیداریِ شب بزرگ ترین مرداب است
یک شب که رساند خیال تو جان بر لب
خوابیدم و آمدی به خوابم آن شب
خسته ام از زیادی نبودنت.
از خدا خواستم تو را هر طور شده از نو به من قسمت کند...
"سوز دل"
عشق تو در من شعلهای است،
که هیچ بادی توان خاموش کردنش را ندارد،
و هر نگاهت، آتشی تازه در دل من میافروزد...
جانا خمار چشم تو رندانه غوغا میکند
آتشفشان سینه را یکباره برپا میکند
در پیچ و تاب زلف تو میپیچد این کِلکِ خیال
با آن خم ابروی تو آهسته نجوا میکند
میشود روزی رسد با تو بگویم حرف دل،
با تو از دلتنگی های نیمه شب گویم سخن.
افتاد مسیرت به ره دل ، اما به دلم نیست توانی
یک عمر همه را صرف تو کردم شعر و غزل و شوق جوانی…
خوشا اشکی که از شوق وصال یار باشد.
اگر تقدیرم بر ویرانی ست،
کاش تصویرت
در ترک های دلم
خاکی نشود..
پشت سکوت هر شبم،
یاב تو جریان בارב.
بگذار بگویم
در نبودت
قلبم چقدر تیر کشیده است ؟!
خوب که فکر میکنم
من تیر باران شده ام .
خسته ام از این همه تـڪرار בلتنگــے.
خــבاونـבا آغوشش رسـان.
من و دلتنگی به انتظارت نشسته ایم
اگر زود برسی من قاتل میشوم
اگر دیر برسی آن قاتل من!
و سکوت شب،
میزبان تمام غم دلتنگی هاست.
تکرار میشوم در تو؛
هر لحظه؛
نو به نو...
هر بار که مینویسم دوست،
دارمش را جا میگذارم،
شاید که تو بیایی و پیدایش کنی!
تو موج بودی و دست از کنار من شستی
ببخش بوسه به لبهای خشک ساحل من
هر صفحهی دل
با نامِ تو آغاز میشود
و هر خطِ خاطره
به عکسِ تو ختم...
همه جا هستند
دهانهای مخرّب،
کلماتِ انتحاری...
ملالی نیست!
سرت بر شانهام
سرم بر شانهات
ما برجهای دوقلو
آغوشِ هم را میسازیم...
هم دارمت، هم ندارمت.
در خاطراتم دارمت، در کنارم ندارمت.
شاید تو همان دار و ندار منی. شاید
بارالها! آسمانی تر از دل آسمانی ام سراغ ندارم که پر است از ابرهای دلتنگی یار، که گر ندا آید می پذیرد جان دهم برای دیدار...
۱۴۰۳/۱۱/۱۶
رفتنت
آغاز ویران شدن قلبی بود
که همیشه از هراس نبودنت می لرزید
بیا و فاصله را بردار
که من هرگز
لحظه های بی تو بودن را
نخواهم بخشید
چشمان سیاه تو دیوانه کننده است،
حال منو دریاب مگر بدتر از این هست.
نیازم به تو
نه از سرِ تنهاییست
نه بهانهای برای شعر
چیزیست
میانِ نبضِ کندِ غروب
و صدای نامت
که بیدلیل
در ذهنم تکرار می شود
چتــــــه رفیـــق عاشـــق مــن؟
چرا ســـراغ اونکه رفتـــه رو داری بازم میگیری؟
اون برنمــی گرده پیشت
بســـــه دیگه بهونه گیری
اگه به فکــر اون باشی یه روزی از غصه میمیری
نذر کردم که چون آیی،
باغِ جهانِ را پُر کنم
از نرگسهایِ دل فریب ..!
به کام دل نمی گردد جهانم،
اگر در روزگارم تو نباشی.
کاش پایان همه دلتنگی هامون.
رسیدن به تو بود.
خانه ام را می خواهم....
همان خانه
همان کوچه
همان دختر همسایه
با همان لبخند و روسری چارخانه....
که در چارخانه هایش،
خانه ام را گم کرده ام....
ای ذوق نفس کشیدن من تو کجایی..؟
ا
در شهر دلم تو همچو سلطانی و بس
گلبوته ی عشــق را تــو بارانی و بس
با من تـــو بـمان ای هــمه آرامشِ دل
احوال مـــرا فقط تو می دانی و بس
گل گلدان من، ژالان من، صدایت میزنم، برگرد، به من نگاه کن… من را احساس کن… در دلت مرا حک کن… و بوسهای بر گونهام بگذار… .
قهریم
اما سایه هایمان بر دیوار
یکدیگر را در آغوش کشیده اند…
عشق یعنی که دلت تنگ یکی باشد او.
بی خبر از حال این دلتنگیِ پنهان تو.
بـہ בوش کشیـבט هیچ بار ،سنگینے سخت تر از בلے کـہ از בرב سنگین شـבـہ سخت نیست،،
بـہ בوش کشیـבט בل پر בرב سخت است..
عشق بود و، یک جهان آواز و راز
عشق بود و، نغمههای جان، به ساز
با گُلِ رخسار ماهش، هرنفس
داشت این پروانهی قلبم، نیاز
رفیق شب های سرد و طوفانی.
تو هم امشب به یاد من نمیخوابی؟
دل که بی تو دل نیست،
ویرانه ایست پر از خاطرات تو.
دوست داشتـــــن بعضـــــــــی آدمهـــــا
مثـل اشتبـــاه بستــن دکمــه هــای پیــــراهنـــــه
تــــــا بـــــــه آخــــرش نــــــرسی
نمیفهمــــی ڪــه
از همـــــــان اول اشتبـــــاه ڪــرده ای ....
بیا در فصل طوفانزا ، شبی را همقدم باما
که وقت برگ ریزان ها ببینی انقلابم را
بگذار
میانِ حجمِ بازوانت
مچاله شوم
رسوخ کن
در استخوانم
میخواهم
لبانت
مشامم را
عطر اگین کند
امشب دلم نه تو را میخواهد
و نه آمدنت را
امشب دلم فقط یڪ سوره میخواهد...
یڪ سوره ڪه مثل امَن یُجیب
شفا دهد تمام دلتنگی هایم را
و تمام شب بیداری هایم را ..
بـــــدون تــــو...
چه نزدیک است که جان من به لب آید...
نبودنت دلیل بر...
ز یاد بردنت نیست...
بیدار شدم در بغلِ صبحِ دل انگیز/
با خاطره ای سخت جنون زا و تب آمیز/
شوری نفس آوا، شده در سینه نمایان/
احساس دمیده ست به جان، بوسه ی یکریز/
من به پایان نبود تـــــو...
در این قصه شکایت دارم...
کاش این جمله کمی قلب تو را نرم کند...
که بدانی که به جز تو مرا نیست دگر همنفسی...
ای سیه چشمان مستت، قاتل دنیای من...
ان سیه چشمان مستت کرده ویرانه، دل آباد من...
چگونه فراموش کنم شبهای بی تو را...
وقتی که آغوشم بهانه میکند آغوشت را...
حرام باشد اگر غیر از لبان تو...
به فکر بوسه و مستی ز لبهای دگر باشم...
ای کاش میشد شنبهها رو
از بندِ شایدها درآوُرد
ای کاش میشد پنبهها رو
از گوشِ بایدها درآوُرد...
در آستانه ی آغوشت ،
فعل نبودن را صرف کردی ،
ومن ،
دل را به فردای نیامده سپردم
وایمان آوردم
به فصل سرد
آخرین فنجان دلتنگی هایم را نوشیدم .
یـــارم نمیداند
مـــرا یادش
ویـــران میکند.
کاش میشد که به پایان برسد...
این بی تو بودن های من...
ناظم حکمت:
من هنوز گاهی یواشکی خواب تو را می بینم !
یواشکی نگاهت می کنم ، صدایت می کنم ...
بین خودمان بماند اما من هنوز
تو را یواشکی دوست دارم ...!
گناه من نگاهم بود...
که بیچاره به دام نگهت افتاد...
گناه از دل نه از دیده،
از آن چشم سیاه توست...
که اینگونه اسیر کوی تو گشتم...
دلم بی آن سیه چشمان مستت...
مثال تن بدون جان میماند...
بعد تو با رفتنت، دنیا دگر دنیا نشد...
چشم خیس من دگر، با رفتنت بینا نشد...
بعد تو بسیار بودن، که خواستن جای تو...
جای تو باشند اما، این دلم راضی نشد...
آخر به که گویم که تو دنیای منی...
از نیمه جان هم که گذشتی، تو خود جان منی...
نمیدانم چه رازیست...
در میان قلب من با چشم تو...
قلب من میمیرد،
وقتی چشم تو به چشم دگری می افتد...
نکند چشم کسی چشم تو را گرم کند...
که ز چشم منِ دیوانه کمی سرد شوی...
ناز چشمان سیاهش میکشد آخر مرا...
اما، من به جان دادن در چشم سیاهش راضی ام...