سحرچون جامه بگشاید ضیاء یار می...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار صدیقه جُر
- سحرچون جامه بگشاید ضیاء یار می...
سحرچون جامه بگشاید، ضیاءِ یار میآید
به جانِ خسته و تشنه، صفایِ یار میآید
اگر در ظلمتِ تقدیر، راهی را نمیبینم
چراغی در شبِ تارم ز سویِ یار میآید
ورق در بازیِ دنیا بگردد ناگهان روزی
که حکمِ بردنِ بازی، ز رأیِ یار میآید
دلِ مسکینِ من عمری به دنبالِ نشان بودهست
کنون از کوچهیِ باور، صدایِ یار میآید
چو باران بر زمینِ خشک، بر این جانِ پژمرده
حیاتی تازه و شیرین، ز نایِ یار میآید
نه از شطرنج میترسم نه از تدبیرِ این دوران
که شاهِ عشق را لشکر، ز جایِ یار میآید
من آن بیدم که میلرزد ز بادِ هجر، اما باز
پناهم در تبِ طوفان، ردایِ یار میآید
تمامِ غصهها در دل، غباری بود و پایان شد
که بر این هستیِ آشفته، هوایِ یار میآید
من از پیمانهیِ دنیا، فقط اندوه نوشیدم
شرابِ نابِ سرمستی، ز جامِ یار میآید
به هر سو میروم بینم که راهی باز میگردد
طریقِ رستگاری هم، ز پایِ یار میآید
اگر طوفانِ تنهایی، بپیچد در رگِ هستی
سکونِ ساحلِ آرام، نمایِ یار میآید
من و این سجدهیِ شکر و من و این صبحِ نورانی
که عمرِ جاودانِ من، بقایِ یار میآید