سحرچون جامه بگشاید ضیاء یار می...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

سحرچون جامه بگشاید، ضیاءِ یار می‌آید
به جانِ خسته و تشنه، صفایِ یار می‌آید

اگر در ظلمتِ تقدیر، راهی را نمی‌بینم
چراغی در شبِ تارم ز سویِ یار می‌آید

ورق در بازیِ دنیا بگردد ناگهان روزی
که حکمِ بردنِ بازی، ز رأیِ یار می‌آید

دلِ مسکینِ من عمری به دنبالِ نشان بوده‌ست
کنون از کوچه‌یِ باور، صدایِ یار می‌آید

چو باران بر زمینِ خشک، بر این جانِ پژمرده
حیاتی تازه و شیرین، ز نایِ یار می‌آید

نه از شطرنج می‌ترسم نه از تدبیرِ این دوران
که شاهِ عشق را لشکر، ز جایِ یار می‌آید

من آن بیدم که می‌لرزد ز بادِ هجر، اما باز
پناهم در تبِ طوفان، ردایِ یار می‌آید

تمامِ غصه‌ها در دل، غباری بود و پایان شد
که بر این هستیِ آشفته، هوایِ یار می‌آید

من از پیمانه‌یِ دنیا، فقط اندوه نوشیدم
شرابِ نابِ سرمستی، ز جامِ یار می‌آید

به هر سو می‌روم بینم که راهی باز می‌گردد
طریقِ رستگاری هم، ز پایِ یار می‌آید

اگر طوفانِ تنهایی، بپیچد در رگِ هستی
سکونِ ساحلِ آرام، نمایِ یار می‌آید

من و این سجده‌یِ شکر و من و این صبحِ نورانی
که عمرِ جاودانِ من، بقایِ یار می‌آید

صدیقه جُر
ZibaMatn.IR
 _Sahel tanha
ارسال شده توسط
ارسال متن