سالی که نکوست از بهارش...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های فاطمه باخدا
- سالی که نکوست از بهارش...
«سالی که نکوست از بهارش پیداست»
و واقعا چه انتظاری از سالی میشود داشت که بهارش با شهادت امیرمان؛ امیرالمومنین آغاز شد؟ نیم نگاهی به دفتر خاطراتم میاندازم، خاطراتی که هرگز دلم نمیخواهد حتی برای ثانیهای دوباره در ذهنم مرور شوند، زیرچشمی به منِ سال گذشته مینگرم، دخترِ شادابِ سالِ ۱۴۰۳ با این آدمِ در آینه صنمی ندارد ،و به راستی او کیست؟ او همان آدمیست که تا یک سال قبل ، در دنیای معصومانه خود از گرگ های بیرون خبری نداشت و الان جای جای روحش زخمیِ همان گرگ هاست؟ او همان کسیست که به سادگی میخندید، به راحتی اعتماد میکرد؟ و همهی همان گرگ ها را مانند خودش بره فرض میکرد؟ نه این فرد، آن فرد سال پیش نیست... گرچه او هنوز هم همان معصومیت سال پیش را دودستی چسبیده تا نکند ذره ای شباهتی به آدمنما هایی که او را زخمی کرده اند پیدا کند، تا نکند او نیز زخمی بر روح دیگری به جای بگذارد، تا نکند او نیز روزی بتواند به بی رحمی خودش نمرهی کامل بدهد، اما او در این یک سال اندازهی حداقل ۵ سال رشد کرد ، رشدی که شاید سخت بود اما لازم بود، این دخترِ معصومِ در آینه امسال با دید وسیع تری آدمِ پاک و قابلِ اعتماد این جهان پر از گرگ باقی میماند...