نمی دونم چرا هنوز وقتی اسمش...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
5 امتیاز از 1 رای

این داستان بر اساس واقعیت میباشد.
این داستان از طرف زهرا شقانی برای تموم عشق‌های بی‌سرانجام…
برای دلدادگی‌هایی که هیچ‌وقت «اشتباه» نبودن فقط «به‌موقع» نبودن...
برای اونایی که هنوز بعدِ سال‌ها با شنیدن یه اسم سکوت می‌کنن و لبخند تلخی می‌زنن...
گاهی قشنگ‌ترین عشق‌ها همونا هستن که هیچ‌وقت تموم نشدن…
فقط جاودانه شدن توی سکوت🫶🌚



نمی‌دونم چرا هنوز وقتی اسمش میاد قلبم یه لحظه وایمیسته که انگار سال‌ها نگذشته.. انگار هنوز همون دختری‌ام که هر روز منتظر صدای پاهاش بود...همون که پشت دیوار حیاط نامه‌هاشو قایم می‌کرد تا مادرم نبینه...همیشه جمله‌هاش ساده بودن ولی از ته دل بودن... یبار نوشته بود:
«دیگه طاقت ندارم وقتی بابات مغازه‌ست ببینمت...»
اون روزها همه‌چی خیلی بی‌گناه شروع شد....فقط یه نگاه... چند تا خنده‌ی یواشکی... یه دلی که بی‌اجازه لرزید دلم می‌خواست دنیا وامیستاد.. همون‌جا وسط خیابون خاکی روستا وقتی باد موهامو تکون می‌داد و اون لبخند می‌زد....
اما دنیا هیچ‌وقت برای دلِ دخترا واینمیسته...
وقتی پدرم فهمید...صداش هنوز تو گوشمه.... «آبرو! آبرو بردی!»
اونقدر داد زد که لرزیدم... فکر نمی‌کردم عشق جرم باشه... اون روز پدرم اون رو از مغازه بیرون کرد.... گفت دیگه نبینمش.... ولی من دیدمش... از دور اون‌قدر لاغر شده بود که شناختنش سخت بود...
یه هفته بعد منو نشوندن پای سفره عقد...
هیچ‌کس نپرسید می‌خوای یا نه فقط گفتن «قسمتت اینه»
قسمتی که هیچ‌وقت باورش نکردم....
تا آخر عمرم هم باور نمی‌کنم...
وقتی نگام کرد وقتی اشکام رو دید لبخند نزد...فقط از جا بلند شد رفت... و دیگه هیچ‌وقت برنگشت... شنیدم مدتی بعد رفت سمت دود و تاریکی. گفتن خودش رو گم کرد...
و من؟ منم گمش کردم. تو هر نگاهِ مردی که بعد از اون خواست دوستم داشته باشه...هنوز دنبال اون چشم‌ها می‌گردم.
حالا سال‌ها گذشته... یه دختر دارم که عین خودمه... هر وقت نگاهش می‌کنم دعا می‌کنم هیچ‌وقت با دلش نجنگه مثل من....:)
گاهی شب‌ها وقتی همه خوابن هنوز همون نامه‌ها رو از صندوق قدیمی درمیارم.... کاغذها زرد شدن اما بوش هنوز مونده...
بوی اون روزا،
بوی اون پسر خوش‌تیپی که فقط می‌خواست دوست داشتن رو توی روز روشن فریاد بزنه اما دنیا صداشو خفه کرد...
این داستان بر اساس واقعیت میباشد.
این داستان از طرف زهرا شقانی برای تموم عشق‌های بی‌سرانجام…
برای دلدادگی‌هایی که هیچ‌وقت «اشتباه» نبودن فقط «به‌موقع» نبودن...
برای اونایی که هنوز بعدِ سال‌ها با شنیدن یه اسم سکوت می‌کنن و لبخند تلخی می‌زنن...
گاهی قشنگ‌ترین عشق‌ها همونا هستن که هیچ‌وقت تموم نشدن…
فقط جاودانه شدن توی سکوت🫶🌚


نمی‌دونم چرا هنوز وقتی اسمش میاد قلبم یه لحظه وایمیسته که انگار سال‌ها نگذشته.. انگار هنوز همون دختری‌ام که هر روز منتظر صدای پاهاش بود...همون که پشت دیوار حیاط نامه‌هاشو قایم می‌کرد تا مادرم نبینه...همیشه جمله‌هاش ساده بودن ولی از ته دل بودن... یبار نوشته بود:
«دیگه طاقت ندارم وقتی بابات مغازه‌ست ببینمت...»
اون روزها همه‌چی خیلی بی‌گناه شروع شد....فقط یه نگاه... چند تا خنده‌ی یواشکی... یه دلی که بی‌اجازه لرزید دلم می‌خواست دنیا وامیستاد.. همون‌جا وسط خیابون خاکی روستا وقتی باد موهامو تکون می‌داد و اون لبخند می‌زد....
اما دنیا هیچ‌وقت برای دلِ دخترا واینمیسته...
وقتی پدرم فهمید...صداش هنوز تو گوشمه.... «آبرو! آبرو بردی!»
اونقدر داد زد که لرزیدم... فکر نمی‌کردم عشق جرم باشه... اون روز پدرم اون رو از مغازه بیرون کرد.... گفت دیگه نبینمش.... ولی من دیدمش... از دور اون‌قدر لاغر شده بود که شناختنش سخت بود...
یه هفته بعد منو نشوندن پای سفره عقد...
هیچ‌کس نپرسید می‌خوای یا نه فقط گفتن «قسمتت اینه»
قسمتی که هیچ‌وقت باورش نکردم....
تا آخر عمرم هم باور نمی‌کنم...
وقتی نگام کرد وقتی اشکام رو دید لبخند نزد...فقط از جا بلند شد رفت... و دیگه هیچ‌وقت برنگشت... شنیدم مدتی بعد رفت سمت دود و تاریکی. گفتن خودش رو گم کرد...
و من؟ منم گمش کردم. تو هر نگاهِ مردی که بعد از اون خواست دوستم داشته باشه...هنوز دنبال اون چشم‌ها می‌گردم.
حالا سال‌ها گذشته... یه دختر دارم که عین خودمه... هر وقت نگاهش می‌کنم دعا می‌کنم هیچ‌وقت با دلش نجنگه مثل من....:)
گاهی شب‌ها وقتی همه خوابن هنوز همون نامه‌ها رو از صندوق قدیمی درمیارم.... کاغذها زرد شدن اما بوش هنوز مونده...
بوی اون روزا،
بوی اون پسر خوش‌تیپی که فقط می‌خواست دوست داشتن رو توی روز روشن فریاد بزنه اما دنیا صداشو خفه کرد...

زهرا شقانی(شوقانی)
ZibaMatn.IR
زهرا شقانی(شوقانی)
ارسال شده توسط
ارسال متن