کوچه جاجرودی کوچه ای که انگار...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های عطیه چک نژادیان
- کوچه جاجرودی کوچه ای که انگار...
کوچهٔ جاجرودی…
کوچهای که انگار
از اول تا آخرش
یکجا فرو ریخته بود؛
دیوارها ایستاده بودند
اما زندگی
زیر آوار موشک ها مانده بود.
بعضیها را از زیر آوارپیدا کردند؛
با تنی سوخته،
با انگشتری شکسته،
با تکهای لباس
که مادر
از میان خاک شناخت.
و بعضیها…
هنوز
در شمارِ مفقودانند؛
آدمهایی که
در دلِ تهران
ناگهان
بیردپا شدند،
انگار شهر
آنها را بلعیده باشد.
میگویند
خانوادهای
دوازده نفرشان را
با هم از دست دادند؛
دوازده صدا،
دوازده لبخند،
دوازده رؤیا
که یک شب
خاموش شد.
بعد از آن
کوچه
دیگر شبیه کوچه نبود؛
هر رهگذری
آرامتر قدم برمیداشت،
انگار میترسید
روی خاطرهٔ کسی پا بگذارد.
و شبها
تهران
بیشتر از همیشه
شبیه مادری بود
که فرزندانش را صدا میزد
اما
فقط آوار فقط نیستی وفقط صدای انفجار
پاسخ میداد…