ساعت از دو شب گذشته بود...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های عطیه چک نژادیان
- ساعت از دو شب گذشته بود...
ساعت از دوِ شب گذشته بود.
شهر
زیرِ انفجار
میلرزید.
نه…
لرزیدن
کلمهی کوچکیست
برای شهری
که انگار
داشت تکهتکه
زیرِ آسمانِ آتشگرفته
جان میداد.
هر بار
که صدای مهیبی میآمد،
دیوارها میلرزیدند،
شیشهها
جیغ میکشیدند
و قلبِ من
برای چند ثانیه
از تپیدن میایستاد.
انفجارها
آنقدر نزدیکتر میشدند
و پشتِ سرِ هم میآمدند
که یقین داشتم
مرگ،
همین حالا
پشتِ در ایستاده است.
و سهمِ ما از زنده ماندن،
فقط
چند ثانیه
تأخیر بود.
چند ثانیه
همهجا ساکت میشد.
سکوتی
سنگینتر از خودِ انفجار.
سکوتی
که توی آن،
صدای نفس کشیدنت
بوی مرگ میداد.
و وقتی میفهمیدم
هنوز زندهایم،
نه آرام میشدم
نه خوشحال…
فقط
منتظرِ انفجارِ بعدی میماندم.
انگار
زنده ماندن،
فقط یک مهلتِ کوتاه بود
میانِ دو انفجار.
هر بار
که صدای انفجار
از یک سمتِ خیابان بلند میشد،
با خودم فکر میکردم:
این بار
حتماً دیگر
موشک
به ساختمانِ ما میخورد.
یکبار
اولِ خیابان…
یکبار
وسطِ خیابان…
بارِ بعد
پشتِ ساختمانِ کناریِ ما…
و بعدی،
ساختمانِ روبهرویی را زد؛
موجِ انفجارش
دیوارِ سمتِ چپِ خانه را
از جا کَند.
انگار
هر بار،
مرگ
تا نزدیکیِ خانهی ما میآمد
اما هنوز
دقیق
پیدایمان نکرده بود.
موشکها
یکییکی
به ساختمانهای اطرافِ ما
اصابت میکردند.
آنقدر نزدیک
که حس میکردی
نوبتِ تو
فقط چند ثانیه
عقب افتاده است.
و وحشتناک بود
که بعد از چند انفجار،
دیگر
هیچ صدایی
اتفاقی به نظر نمیرسید.
انگار مرگ، آدرسِ خانهات
را گم کرده بود
و داشت
اطرافش را
جستجو میکرد
برای همین،
بعد از هر انفجار،
بهجای آرام شدن،
ترسم بیشتر میشد.
چون زنده ماندن،
دیگر
شبیهِ نجات نبود…
شبیهِ
به تعویق افتادنِ مرگ بود.
و عجیب بود…
میانِ آن همه وحشت،
هر صدای انفجار
مثلِ سیلیای بود
که میخورد توی صورتم
و یادم میآورد
چقدر حواسم
به زندگی نبود.
چقدر
همهچیز را
عقب انداخته بودم.
بینِ هر انفجار،
یادم میآمد
چند بار
دلم خواسته بود
مامانم را بغل کنم
و بگویم:
«دوستت دارم…»
اما نگفته بودم،
چون فکر میکردم
وقت هست.
و حالا،
وسطِ صدای آژیرها
و لرزشِ دیوارها،
فقط به این فکر میکردم:
اگر امشب بمیریم،
این جمله
برای همیشه
زیرِ آوار میماند.
یادم میآمد
بیشترِ زندگیام را
گذاشته بودم
برای «بعداً».
دیدنِ پدربزرگ…
قبول کردنِ درخواستهای آیناز
برای دیدنش…
انیمیشن دیدن
با دوقلوها…
آدمهایی
که دوستشان داشتم،
اما همیشه
فکر میکردم
برای کنارشان بودن
وقت هست.
همیشه میگفتم:
«فردا…»
«بعداً…»
اما کدام فردا؟
کدام بعداً؟
وقتی مرگ،
با صدای رعبآورِ موشکها،
هر لحظه
نزدیکتر میشود،
آدم میفهمد
«بعداً»
شاید…
فقط
یک آرزوی دستنیافتنی باشد.
یادم میآمد
پدرم
چقدر دوست داشت
فقط چند ساعت
با هم حرف بزنیم،
تا از خودم
و غمهایم بگویم…
اما من
همیشه
وقت نداشتم.
چقدر احمق بودم…
همیشه فکر میکردم
زندگی
ادامه دارد.
تا وقتی که
صدای موشک
از بالای سرت رد میشود
و میفهمی
جنگ،
فقط یک خبر
دربارهی غزه
در تلویزیون نیست.
فقط تصویری
در کانالهای خبری نیست.
جنگ،
همراهِ مرگ،
میتواند
همین حالا
پشتِ همین دیوار باشد.
آن شب،
برای اولین بار
فهمیدم
چقدر دیر
دوست داشتن را میگوییم…
چقدر دیر
برمیگردیم…
چقدر دیر
کنارِ هم مینشینیم…
و وحشتناکترین چیز،
خودِ انفجارها نبود.
این بود
که میانِ آن همه صدای مرگ،
میفهمیدی
شاید دیگر
هیچ فرصتی نمانده باشد
برای در کنارِ عزیزان بودن.
و ترسناکتر از مرگ،
این بود
که زندگیات
پر از
«بعداً»هایی باشد
که هیچوقت
نرسیدند.
انگار
همیشه
فکر میکنیم
یک «بعداً»
وجود خواهد داشت…
بعداً
برای دوست داشتن…
بعداً
برای آشتی…
اما مرگ،
بیخبرتر از آن میآید
که اجازه بدهد
به همهی «بعداً»هایت برسی.
روایت جنگ رمضان