وی زخم خورده بود از آدم...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن نوشته های یاسمن معین فر
- وی زخم خورده بود از آدم...
وی زخم خورده بود...
از آدمهای شهر دلش گرفته بود و دیگر حوصلهی هیچکس را نداشت. گوشهای از اتاق، خودش را جمع کرده بود و ساعتها فقط به آسمان خیره میشد و از خودش میپرسید:
«مگر من چه کار کردهام که سهمم از زندگی باید این باشد؟»
دیگر امیدی برایش نمانده بود؛
فقط میخواست یکی بیاید، دستش را بگیرد و از این تاریکی بیرونش بکشد.
تا اینکه یک روز، درست همان وقتی که فکر میکرد دیگر هیچ راهی نمانده، ندایی از آسمان شنید...
آری، خودش بود؛
همان سیمرغِ زندگیاش.
همانی که از دلِ ناامیدی پیدایش شد، دستش را گرفت و آرامآرام به سمت روشنایی برد.
از آن روز به بعد، انگار آدم دیگری شده بود.
دلش دوباره جان گرفته بود، سرمست شده بود و بیدلیل میخندید؛
آنقدر میخندید که گویی تمام غمهای دنیا را برای چند لحظه فراموش کرده است.
او چیز زیادی نمیخواست...
فقط یک نجاتدهنده میخواست؛
کسی که وقتی همه رهایش کردند، بماند،
وقتی خودش را گم کرد، پیدایش کند،
و وقتی دیگر به فردا امیدی نداشت، یادش بیاورد که هنوز میشود دوباره زندگی کرد(: