یاسمن معین فر
نویسنده ای که با هنر نفس میکشه و خوشحاله که با نوشته هاشدنیاتو به تصویر میکشه و قلبتو لمس میکنه🥹
بعضی درها که بسته میشوند، نه از سرِ قهرند و نه از رویِ ضعف؛
پشتِ آنها، دلی ایستاده که آنقدر شکسته و آنقدر فهمیده،
که دیگر هیچ راهی برای برگشتن باقی نمانده است.
پس اگر روزی دیدی دری به رویت بسته شد،
به جای آنکه خودت را قربانی قصه کنی...
این روزها
آسمان انگار همدردِ دلِ من شده است...
هر صبح با چشمانی ابری بیدار میشود
و هر شب،
بغضِ سنگینش را
روی شانههای خاموشِ شهر میبارد.
از در و دیوار غم میچکد،
کوچهها پُر از دلتنگیاند
و پنجرهها
مثل چشمهای خستهای
به انتظارِ اتفاقی نشستهاند
که هیچوقت نمیرسد...
رادیو...
و من خستهام.
خسته از اینکه هر بار امیدوار شوم.
خسته از اینکه فکر کنم شاید این یکی فرق داشته باشد.
خسته از انتظار کشیدن برای کسی که بلد باشد دوست داشتن را بدون آسیب زدن یاد گرفته باشد.
فقط دلم میخواهد یکبار،
فقط یکبار،
کسی بیاید که لازم نباشد...
گاهی تنها یک «دوستت دارم» کافیست تا ویرانهای که سالها در سکوت و فراموشی فرو ریخته، دوباره جان بگیرد؛ تا ریشههای خشکیدهاش در آغوش امید نفس بکشند، از میان ترکهای قدیمیاش جوانههای تازهی عشق برویند و شاخههای شکستهاش دوباره رو به آسمان قد بکشند؛ گویی عشق میتواند تمام زخمهای گذشته...
گمان میکردم فراموشت کردهام؛
گمان میکردم زمان، نامت را از حافظهی قلبم پاک کرده است.
اما نمیدانم چرا بعضی شبها،
در آن لحظهی کوتاه میان بیداری و خواب،
چشمانت تنها تصویریست که
آرام و بیاجازه از تمام خاطراتم عبور میکند.
بهراستی که عاشقی، دردِ عجیبیست؛
دردی که نه میتوان انکارش...
دیگر منتظرت نبودم؛
تو مدتها بود که رفته بودی،
اما انگار تکهای از ذهنم هنوز میان خاطراتت جا مانده بود؛
همان تکهای که بعضی روزها، بیهوا دلتنگت میشد.
گاهی به گذشته برمیگشتم،
به روزهایی که دوستت داشتم،
و با خودم فکر میکردم چطور ممکن است کسی که روزی اینهمه برایم...
وی زخم خورده بود...
از آدمهای شهر دلش گرفته بود و دیگر حوصلهی هیچکس را نداشت. گوشهای از اتاق، خودش را جمع کرده بود و ساعتها فقط به آسمان خیره میشد و از خودش میپرسید:
«مگر من چه کار کردهام که سهمم از زندگی باید این باشد؟»
دیگر امیدی برایش...
من سکوت شب را بسیار دوست داشتم؛
پناهی که در آن، خودم را دوباره پیدا میکردم.
اما این برای قبل از آن بود که چشمان تو، تنها حکاکیِ همیشگیِ تنهاییهایم شود.
نمیدانم چه بر سرم آوردی که حالا در دل این سکوت، راه فراری از یادت نیست.
انگار بخشی از...
گاهی فکر میکنم تو هرگز نخواهی دانست
من در این سالها چه چیزهایی ساختم.
نه فقط سفالهایی که زیر دستم شکل گرفتند،
نه فقط کلمههایی که از سکوت بیرون آمدند،
بلکه چیزهایی نامرئیتر؛
صبرهایی که ترک نخوردند،
شبهایی که آرام گذشتند،
و دل کوچکی که یاد گرفت
بیتماشاچی هم بتپد....
فهمیدهام که تقدیر و سرنوشت، از من نیرومندترند؛ آنقدر که میتوانند در اوج خوشی، قلبم را چنان مچاله کنند که خودم را فراموش کنم و تنها به درد قلبم بیندیشم.
شاید باید این اتفاقها میافتاد تا بفهمم هنوز چیزی درون من زنده است؛ هنوز حسی دارم، هنوز میتوانم بلرزم، بسوزم...
من به زبان، عمارتِ سنگینِ «فراموشی» را بنا کردهام؛
دیواری بلند میانِ حال و گذشته،
تا آفتابِ خاطره بر روزهایم نتابد.
در برابرِ آینه ایستاده و تکرار میکنم: «خلاص گشتهام از بندِ آن خیال».
و جهان چه ساده باور میکند این آرامشِ دروغین را...
اما، وای از آن هجایِ بیهنگام!...
بر تو حَرَجی نیست؛
تقصیرِ ریشهها نیست اگر قامتِ ادراکت به بلندایِ «ما» نمیرسید.
تو عشق را میانِ سطورِ سنگیِ کتابها جُستی،
دریغ که عشق، نه توافقِ دو عقل بر سفرهی مصلحت،
که ایستادنیست لرزان، اما استوار، به پایِ یک قلب.
ای غریبه با الفبایِ نانوشتهیِ وفاداری!
کاش میدانستی در...
قلبِ من انبارِ باروت بود و نمیدانستم...
تا اینکه باز چشمانت، مثلِ بنزین رویِ شعلههایِ خفتهیِ دلم پاشید و تمامِ من را به آتش کشید.
خاکستر شدم و باز زیرِ لب گفتم:
کاش هیچوقت سرِ راهِ هم سبز نمیشدیم؛
کاش هیچوقت نمیدیدمت...
ای قشنگترین اشتباهِ من، که هنوز هم تپشهایِ...
دریا هم حریفِ این داغ نشد...
انگار تقدیر، قویتر از تمامِ موجهاست.
بعد از این همه سال، دیدمت؛ از همان دورِ دور.
قلبم از تپش ایستاد و دریا در چشمانم طوفانی شد.
داغِ دلم تازه شد...
بگو آوارگیِ این عشق را چه کسی میفهمد جز ما؟ 🌊💔
**«سفالِ ناتمام»**
اعتراف میکنم؛ شاید من نابلد بودم و دستانم لرزید. شاید نتوانستم آنطور که تو میپسندیدی، خیالت را روی چرخِ زمان تراش بدهم. اما تو...
تو نپخته مرا رها کردی.
درست وسطِ کارگاهِ نیمهتاریکِ زندگی، وقتی با تمامِ جانم داشتم به شکوهِ «ما» فرم میدادم، دست کشیدی. رفتی تا...
کاش میشد آدمی را یافت که مرا بفهمد، اما او هرگز آن نبود که میخواستم.
از همان نخستین دیداری که چشمانش جادویِ من شد و دلم را ربود، عقل میانِ ما ایستاد و قلب را به عقب راند.
عقل پیروز شد... اما امان از شب!
که تا چشم بر هم...
کوچیکتر که بودم،
با خودم میگفتم مامانم اینا چطور
صبحِ سردِ دنیا رو از زیر پتو پس میزنن،
از خواب دل میکنن و میرن سر کار…
اما الان…
میفهمم آدم وقتی بزرگ میشه
دیگه انتخاب نمیکنه بیدار شه،
زندگی بیدارت میکنه.
میفهمم گاهی دل کندن
نه شجاعته، نه بیخیالی…
یه...
او آرام میآید،
بیخبر از قلبت،
و تو، بیتاب و شیدا، دل میدهی
به کسی که تو را عمیقتر از هر کسی میپرستد
در دل هرجومرج بازار، جایی میان صدای دستفروشها و قدمهای شتابزده، زندگی آرام آرام خودش را فریاد میزند.
هیاهو نه نشانهی خستگی، که گواهی بر تپش قلب شهریست که هنوز امید را فراموش نکرده.
همانجا، در میان صداهایی که به هم گره میخورند، میشود دید که آدمها هنوز به فردا...
خدایا…
از تو نشانهای خواستم،
و تو مرا به تماشای زیباییهای خلقتت بردی.
در سکوت دل، فهمیدم
که آرامش، در تغییر نگاه من است،
نه در تغییر جهان.
اکنون میدانم
وقتی چشم دلم را باز کنم،
همهجا رد پای توست
و در حضور تو، آرام میگیرم.
میپرسند خوبی؟
لبخندی میزنم و میگویم خوبم…
اما حقیقت این است که خوب نیستم.
درونم دریایی از بغض مانده که هر لحظه گلویم را میفشارد.
من خستهام، غمگینم، شکستهام…
تنها در میان جمع، بیپشتیبان، رها شده
میدانی چه میگویم؟
کسی نمیپرسد چرا حالت خوب نیست،
و اگر روزی هم بفهمند...
برای هزارمین بار داشتم فیلم اخراجیها رو میدیدم؛ همون سکانسی که مجید سوزوکی پا توی میدان مین گذاشت و شهید شد.
آدمی که هیچکس قبولش نداشت، اما غیرت و شجاعتش از صد نفر که فقط ادعای نترس بودن داشتن بیشتر بود.
اون به تنهایی معنای واقعی غیرت و مردونگی رو...
عجله نکن…
همین فرصتی که الان داری، همین زندگی که داری،
آدمهایی که کنارت هستن؛
مادر، پدر، دوست یا شریک زندگی…
شاید همون چیزیه که یه نفر دیگه شب و روز براش حسرت میکشه.
نمیخوام شعار بدم که “قدرشو بدون”،
فقط بدون که همین الانشم از خیلیا جلوتری.
پس بیخودی...