متن نویسنده
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات نویسنده
من سکوت شب را بسیار دوست داشتم؛
پناهی که در آن، خودم را دوباره پیدا میکردم.
اما این برای قبل از آن بود که چشمان تو، تنها حکاکیِ همیشگیِ تنهاییهایم شود.
نمیدانم چه بر سرم آوردی که حالا در دل این سکوت، راه فراری از یادت نیست.
انگار بخشی از...
گاهی فکر میکنم تو هرگز نخواهی دانست
من در این سالها چه چیزهایی ساختم.
نه فقط سفالهایی که زیر دستم شکل گرفتند،
نه فقط کلمههایی که از سکوت بیرون آمدند،
بلکه چیزهایی نامرئیتر؛
صبرهایی که ترک نخوردند،
شبهایی که آرام گذشتند،
و دل کوچکی که یاد گرفت
بیتماشاچی هم بتپد....
فهمیدهام که تقدیر و سرنوشت، از من نیرومندترند؛ آنقدر که میتوانند در اوج خوشی، قلبم را چنان مچاله کنند که خودم را فراموش کنم و تنها به درد قلبم بیندیشم.
شاید باید این اتفاقها میافتاد تا بفهمم هنوز چیزی درون من زنده است؛ هنوز حسی دارم، هنوز میتوانم بلرزم، بسوزم...
سالومه♡ | 1404
●هرکه مرا میبیند، به تو حسادت میکند.
میگویند: چه شد که پس از آن همه درد
و رنج و غم، مثل روز های اول او را
میستایی! دست بکش احمق.
و تنها پاسخ من لبخند به چشمان
متعجب آنان است. لبخندی که تنها
من از آتش فروزانش...
من به زبان، عمارتِ سنگینِ «فراموشی» را بنا کردهام؛
دیواری بلند میانِ حال و گذشته،
تا آفتابِ خاطره بر روزهایم نتابد.
در برابرِ آینه ایستاده و تکرار میکنم: «خلاص گشتهام از بندِ آن خیال».
و جهان چه ساده باور میکند این آرامشِ دروغین را...
اما، وای از آن هجایِ بیهنگام!...
**«سفالِ ناتمام»**
اعتراف میکنم؛ شاید من نابلد بودم و دستانم لرزید. شاید نتوانستم آنطور که تو میپسندیدی، خیالت را روی چرخِ زمان تراش بدهم. اما تو...
تو نپخته مرا رها کردی.
درست وسطِ کارگاهِ نیمهتاریکِ زندگی، وقتی با تمامِ جانم داشتم به شکوهِ «ما» فرم میدادم، دست کشیدی. رفتی تا...
کاش میشد آدمی را یافت که مرا بفهمد، اما او هرگز آن نبود که میخواستم.
از همان نخستین دیداری که چشمانش جادویِ من شد و دلم را ربود، عقل میانِ ما ایستاد و قلب را به عقب راند.
عقل پیروز شد... اما امان از شب!
که تا چشم بر هم...
شما برای پر گشودن و تجربه ی لذت پرواز، نیازمند ارتفاع هستید...
نویسنده نباید موضوعی را پیش بگیرد و شروع به نوشتن کند
نویسنده یکجا می نشیند، موضوع ها نه یکی، نه دوتا خود به خود می آیند
از یک صدا، از یک حرکت، از یک نگاه از اینها می آید
همه ما مانند نویسنده کتاب هستیم گاهی طوری قصه را می نویسیم که خواننده مجذوب شود ...گاهی تنها مینویسیم که دل هایمان آسوده شود
و گاهی مجبوریم بنویسیم تا تقدیر ننویسد...
کوچیکتر که بودم،
با خودم میگفتم مامانم اینا چطور
صبحِ سردِ دنیا رو از زیر پتو پس میزنن،
از خواب دل میکنن و میرن سر کار…
اما الان…
میفهمم آدم وقتی بزرگ میشه
دیگه انتخاب نمیکنه بیدار شه،
زندگی بیدارت میکنه.
میفهمم گاهی دل کندن
نه شجاعته، نه بیخیالی…
یه...
تو هَمان قاتِلِ قلبِ مَن و مَن
مریضِ دیدارِ توأم
تو هَمان طَبیبِ مَن باش
که بیمارِ توأم
او آرام میآید،
بیخبر از قلبت،
و تو، بیتاب و شیدا، دل میدهی
به کسی که تو را عمیقتر از هر کسی میپرستد
#به_نام_مرد
🕊بشنو از مردی که برای لقمهای نان، جوانیاش را در کورههای آجرپزی سوزاند و هنوز هم، شب ها، بوی خاکستر میدهد.
بشنو از پدری که دست های پینه بستهاش، نوازشگر موهای دخترکی است که تمام دنیایش، در خندههای او خلاصه میشود.
بشنو از عاشقی که در هیاهوی این شهرِ...
نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
پاسبان حرم دل شده ای شب همه شب!
خط و خال یار را
به تو نمایانده اند و با لحنی فصیح
گویند: اقرء؛
بخوان کتاب جمال ما !
بخوان دیوان پررمز و راز آفرینش ما را! بخوان به نام آنکه
لب های...
اما از تو چه پنهان بابا!
من هرگاه دختری را غمگین دیدم؛
برایش تکیه گاهی چون تو را آرزو کردم.
در دل هرجومرج بازار، جایی میان صدای دستفروشها و قدمهای شتابزده، زندگی آرام آرام خودش را فریاد میزند.
هیاهو نه نشانهی خستگی، که گواهی بر تپش قلب شهریست که هنوز امید را فراموش نکرده.
همانجا، در میان صداهایی که به هم گره میخورند، میشود دید که آدمها هنوز به فردا...
خدایا…
از تو نشانهای خواستم،
و تو مرا به تماشای زیباییهای خلقتت بردی.
در سکوت دل، فهمیدم
که آرامش، در تغییر نگاه من است،
نه در تغییر جهان.
اکنون میدانم
وقتی چشم دلم را باز کنم،
همهجا رد پای توست
و در حضور تو، آرام میگیرم.
در خیالش بخدا کفرمو ایمان دادم
وز غمش خسته چنین سر به بیابان دادم
یار از جان که به من زلف سیه بر افشاند
در قِمار نگهاش مُلک خراسان دادم
رفت از شهرو گذشت از وطنو وز منی که
در غمش شامو سحر بی عللی جان دادم
سوزش اینجاست که...
قطرهِ مِهر و مرامم، موج دریا فارسی
شاخهِ سبزم درختِ سر به بالا فارسی
رسم خلوت، شرح حکمت، راز عشق و معرفت
نردبانِ آرزوها تا ثریا فارسی
آدم از دام تعهد سر در آورد از بهشت
تا سخن گفت از وفا و مهر حوا فارسی
عشق از کاخِ عزیز مصر...
میپرسند خوبی؟
لبخندی میزنم و میگویم خوبم…
اما حقیقت این است که خوب نیستم.
درونم دریایی از بغض مانده که هر لحظه گلویم را میفشارد.
من خستهام، غمگینم، شکستهام…
تنها در میان جمع، بیپشتیبان، رها شده
میدانی چه میگویم؟
کسی نمیپرسد چرا حالت خوب نیست،
و اگر روزی هم بفهمند...
قلم را در دست بگیر و از آنچه که در دل و جانت را آشفته کرده بنویس. این قلم میتواند مرهمی باشد بر گودالی که پر از آشوبهایی که تو را بیقرار کردهاند. قلمی، که میتواند زخمهایی بر قلبت بزند، اما در عین حال تو را آرام کند. این قلم،...
به نام خداوندی که غم را آفریده
عنوان: نامهای به سفر بیبرگشت
ژانر: تراژدی، عاشقانه
اثر: مریم فواضلی
آخرین باری که دیدمت، چشمانت سرد و بیروح بودند. چونان قلعهای محصن در میان مهگرفتهترین روزهای زمستان بیآنکه نگاهی به من بیاندازند. انگار از من عبور کردی بدون آنکه در نگاهت، ردپایی...