پاییز دهه شصت...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

✍️هدی احمدی

" پاییز دهه شصت "

🍂 پاییز که می‌رسد،
دلم می‌رود برای سال‌هایی
که هنوز
بوی دفترِ نو می‌دادند...

برای صبح‌های سردِ مدرسه،
برای آن کوچه‌های خیس
که با جوراب‌های نم‌کشیده
تا حیاط مدرسه می‌دویدیم
و بخارِ نفس‌هایمان
جلوی صورتمان
ابر کوچکی می‌شد.

آن روزها پاییز برای ما فقط یک فصل نبود.
شروع مدرسه،
بوی کتاب و مداد،
تراشِ آهنی و دفترِ کاهی،
بوی پاک‌کن‌های سفید،
بوی نیمکت‌های چوبی،
بخاری نفتی
و صدای زنگ مدرسه.
صدایی که هنوز هم
با شنیدنش،
یاد آن روزها می‌افتیم.

گاهی دلم می‌رود به همان صبح‌ها...
صبح‌هایی که هنوز خواب
گوشه‌ی چشم‌هایمان جا مانده بود،
لباس‌هایمان مرتب می‌شد،
موهایمان با حوصله شانه می‌خورد
و مادر، دمِ در،
یک بار دیگر نگاهمان می‌کرد
مبادا چیزی کم و کسر باشد.
بعد، درست لحظه‌ی رفتن،
صدایش پشت سرمان می‌آمد:
مواظب باش سرما نخوری...

و ما
با همان کیف‌های ساده،
با دفترهای جلدشده،
با مدادهایی که
نوکشان را زیادی تراشیده بودیم،
راهی مدرسه می‌شدیم؛
بی‌خبر از اینکه
یک روز،
تمام دلمان
برای همان صبح‌های ساده
تنگ خواهد شد.

زنگ تفریح،
حیاطِ مدرسه،
صدای خنده‌ی بچه‌ها،
بابایِ مدرسه که حواسش به همه بود،
لقمه‌ای که از خانه آورده بودیم
و نصفش را
با دوستمان قسمت می‌کردیم.

آن روزها
هیچ‌کس تلفن همراه نداشت،
هیچ پیامی نمی‌آمد،
هیچ‌کس "آنلاین" نبود؛
اما آدم‌ها
بیشتر کنار هم بودند.

عصر که می‌شد،
کوچه هنوز جای بازی بود.
دخترها،
لی‌لی بازی می‌کردند
و پسرها با توپ‌های پلاستیکی دنبال هم می‌دویدند،
بلندبلند می‌خندیدند
و با تاریک شدن هوا،
مادرها از پشت پنجره‌ها
بچه‌هایشان را صدا می‌زدند.

و پاییز...
آرام از روی درخت‌ها می‌گذشت
و برگ‌های زردش را
کفِ کوچه‌ها می‌ریخت. 🍂

ما هم
بی‌آنکه بدانیم
روی همان برگ‌ها
کودکی‌مان را
جا می‌گذاشتیم.

دلم گرفته است...
برای آن روزهایی که
غم‌هایمان کوچک بود؛
مثلا گم شدن یک مداد،
پاره شدن دفتر،
نگرفتن نمره‌ی خوب،
قهر کردنِ یک دوست
که دلمان طاقتِ دوری‌اش را نداشت،
یا انتظار برای باریدنِ برف
و شنیدنِ خبرِ تعطیلیِ مدرسه،
یا دیر رسیدن به خانه
و نگرانیِ مادر.

دلم برای عصرهای پاییزی دهه‌ی شصت تنگ شده؛
برای خانه‌هایی که
بوی چای تازه می‌دادند،
برای بخاریِ روشن،
برای جوراب‌های پشمی،
برای صدای رادیو
که از اتاقِ آقاجان می‌آمد
و برای آن سکوتِ شیرینی
که شب‌ها
بعد از خاموش شدن چراغ‌ها
تمام خانه را پُر میکرد.

کاش می‌شد
فقط برای یک عصر،
برگردیم...
نه برای اینکه چیزی را عوض کنیم؛
فقط برای اینکه
دوباره همان کودک باشیم
که با کیف مدرسه
از کوچه‌های باران‌زده رد می‌شود،
برگ‌های پاییزی را لگد می‌کند
و هنوز نمی‌داند
بزرگ شدن
یعنی یک روز
برای تمام این‌ها
دلتنگ شدن.

پاییز که می‌رسد،
من هنوز
گاهی دلم می‌خواهد
زنگ مدرسه بخورد،
کیفم را بردارم،
از درِ خانه بیرون بزنم
و مادر
از پشت سرم صدا بزند:
«هوا سرده...
خودت را بپوشان »

و من برگردم...
فقط یک بار دیگر
به همان خانه،
به همان کوچه،
به همان مدرسه،
به همان پاییز...

به روزهایی
که نمی‌دانستیم
زیباترین سال‌های زندگی‌مان را
زندگی می‌کنیم...🍁🍂

✍️هدی احمدی
ZibaMatn.IR
دلنوشته های هُدی
ارسال شده توسط
ارسال متن