لیلی بنشین حوصله ام سر رفته...
زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه
- خانه
- متن ها
- متن اشعار محمد خوش بین
- لیلی بنشین حوصله ام سر رفته...
لیلی بنشین حوصله ام سر رفته
از بس که شب از پنجرهام در رفته
لیلی تو ببین برف به مویم زده است
یک عمر غمت ریشه به رویم زده است
از بس که صدایت به خیالم پیچید
دیوارِ اتاقم نفسش را بلعید
من با تب این خاطره همخانه شدم
از بس که نماندی خودم افسانه شدم
این خانه به اندازهٔ شهری قفس است
هر پنجرهاش رو به خیال و هوس است
من ماندهام و ساعتی از کار افتاده
تصویر تو در قاب و به دیوار افتاده
من را به تماشای خودم وا مگذار
در آینه تصویر مرا جا مگذار
این مرد اگر خسته و خاموش شده
از زخم خودش صاحب آغوش شده
لیلی تو بگو سهم من از عشق چه شد؟
این پنجره از رفتن تو رو به چه شد؟
من ماندم و کوچهای از خاطرهها
یک مشت کلاغ و خبر از هلهلهها
لیلی تو بخند آینه بیدار شود
از خندهٔ تو کوچه گرفتار شود
روزی برسد پنجرهها وا بشوند
این بغضهای کهنه تماشا بشوند
من مرد عبور از دل آوار شدم
با خاطرههای تو گرفتار شدم
شاید که کسی از دل این خاکستر
یک شعله به پا کند کمی روشنتر
من از تو نه کینه نه شکایت دارم
تنها به نبودن تو عادت دارم