متن سنبل
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات سنبل
جلو در مترو ایستاده بود
هوا بهاری بود
اما تونل تاریک. عطر مردی از کنارش رد شد
تلخ مثل چای بدون شیرینی که یادگار مادر بود
صندلی خالی پیدا کرد. نشست. روبرویش دختری ایستاده بود
سنبل توی دستش. بوی بهار میداد. قطار تکان خورد. سنبل افتاد پایین.
دختر خم شد....
آن هنگام غزل که گفتی بنشین سنبل من
و من با لوندی گفتم که چه گفتی؟
که دلم خواست تکرار سخنت
و تو زیرک جانانه من گفتی هیچ
ای کاش هزاران یار می گفتی و باز
من می پرسیدم که چه گفتی
و تو باز می گفتی تکرارش
که شنید...
گفتم دل داده ای انکار نکن
بشنو از دل گوش به اغیار نکن
هر چه دل طعنه ز اغیار شنید
بعد از این توبه کن و زار نکن
بیا تا خانه را از گل بسازم
کنارش یک چمن سنبل بسازم
چه میدانی کجاها رفتم ای عشق
به دنبالت کجاها گشتم...