خواب، لالاییِ فراموشیست
که با ردّ پای باد
و سایهی بالِ پرندگانِ دور
روی پلکهایم آهسته فرود میآید
میخواهم بلند شوم،
اما صدایی سمجتر از ارادهام
مرا به تخت میچسباند
و نامم را
آهسته تکرار میکند.
انگار ملحفهها
مرا به فرزندی پذیرفتهاند
و روز
مدارکِ لازم برای پس گرفتنم را...