متن حسن سهرابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسن سهرابی
روزگار مهربان
باشد که روزگار اندکی مهربانتر شود
باد بوزد و زمین برقصد با نوای قاصدکها
باران، ببوسد گونه خاک تشنه را.
خورشید ، بی غرض بتابد بر پشت بام دلها
دستی اگر شکست،
مرهمی از مهر باشد ، نه داغ داوری
وهیچ کس
در تنگنای تنهایی ، گم نکند...
باز آی که ایمان من ، نام تو ، و سجده خورشید
بر مسلخ این شبِ پر غم زانو زده اند.
باز آی ،
که درختان ، شاخه های خالی شان را به
آسمان به نشانه انتظار گشوده اند .
دزدیده نگه کردم ، آن چشم سیاهت را
اینگونه شدش آغاز ، این قصه پر غصه
تو نور باش
و زخم را
به شعرِ ایستادگی ببخش.
که شعر،
مرهمیست برخاسته
از این سکوتهایِ سوگوار
آرام بیا،
چنان که ماه
روی آبگیر مینشیند،
بیآنکه خواب ماهیها
آشفته شود…
دلتنگ که باشی ،
بهار هم بوی زمستان می دهد.
ای نسیمِ سحر، از کویِ تو پیغام آمد
آتشِ سردِ دلم را نفسی رام آمد
لبِ خاموشِ مرا نامِ تو گویا کردهست
لحظهلحظه به دلم شوقِ تو الهام آمد
هالهای از تبِ عشق است به دورِ رخِ تو
هر چه دیدم همه از آینهات کام آمد
ابر اگر گریه کند...
در سکوتِ پیش از طوفان،
نسیم رازها را میسراید، و زمین در عمقِ سکون،
لحظهای را نفس میکشد که هنوز زمانِ نطقش نرسیده.
انتظاری شیرین در دلِ تاریکی میپیچد، و دانههای ناگفته در خاکِ انتظار،
جوانه میزنند تا در فورانِ خروشِ آینده، شکوفا شوند.
خبرت هست که بعد از تو دگر هیچ نیامد
خوشی از شهر دلم رفت و اثر هیچ نیامد
شب من گریه شد و ماه دلم آینهگون
به افق بعدِ تو از شام، سحر هیچ نیامد
در دلم زخم تو ماند و به تبسّم ننشست
که پس از رفتنت از عشق،...
چه شکوهِ دلفریبی است
رقص برگها بر شانه شاخهها؛
آنجا که باد، آرامِ آرام
حرفهای ناگفتهاش را
در گوشِ درختانِ خسته زمزمه میکند.
و من،
در میانهٔ این جشن بیصدا،
به تُندیِ یک آه
میفهمم که جهان
گاهی فقط با افتادن یک برگ
زیباتر میشود
رازِ هستی، رقصِ پنهانیِّ نور است
در دلِ شب، وعدهی صبحِ ظهور است
هر کجا تاریکتر شد چشمِ عالم
همزمان آنجا چراغی پر غرور است
ظلمت از تردیدِ دلها قد کشیدهست
ورنه این گیتی سراسر عینِ نور است
گرچه طوفان میوزد بر شمعِ امید
شعله را آیینِ ماندن صبر و...
بگشای کتابِ دلت، ای دوست، و بگذار
بیرون برود بغضِ فروخُفتهٔ بیتاب
بگذار نسیم سحر از سینه برآرد
آن عطر نهفته زهوای دل مهتاب
گر چه بزرگ شدیم
اما دلهامان هنوز
میدود دنبال تیلههای رنگیِ زیر آفتاب،
مینشیند روی پلههای کوتاهِ خانههای گِلی،
گوش میدهد به صدای خندههایی
که سالهاست در هیچ تقویمی تکرار نشدهاند.
ما قد کشیدیم،
اما خیالمان همانجا ماند.
جایی بین بوی بارانِ حیاط
و خوابهای سادهای
که با یک بستنی...
با تأمّل خانههای شهر را گشتم، ولی
بیهوا در کوی تو آرام و بیمحمل شدم
قطره بودم در هجوم پرسش بیانتها
در حضورت ناگهان دریای بیساحل شدم
سالها در جستوجوی «خود» دویدم بیقرار
چون تو را دیدم ز خود گم گشتم و کامل شدم
مرگ را پایان پنداشتم اندر خوابِ...
خورشید طلوع کرد ، در دل سیاهی شب،
تو با چه سلاحی به کُشتن چراغ آمده ای .
دست زمین دوباره گرم دعا شد،
تو ، اما بی اعتنا به تپش ریشه،
پرچم خاموشی را به دل نسیم سپرده ای.
و سکوت با تو. فریادی است گوشخراش به بلندای زمان.
باد بوی تو را چه عاشقانه با خود بُرد.
و ما مانده ایم با انبوهی از کوچه های پُر غبار.
که هر کدام با نام تو بن بست می شوند.
دنیا بدون تو
چون اُقیانوسی است، بی آب
در همسایگی کویر.
ستاره ها می تابند، اما نورشان خاموش است
آشوبی از احساس ، در این سکوت مرگبار،
وچشم انتظار فردایی روشن ، چون صدایی آرام که در باد می پیچد.
جهان را چه دیوانه وار بر دلهایمان آوار کردی،
اکنون،
ما مانده ایم و تلی از خاکستر بی کسی ها.
چه کنم که در فراقت
شده خون دو دیده من
نه رهی که با تو باشم
نه دلی که بی تو باشد
دلِ من مانده میانِ
تبِ ماندن، تبِ رفتن
نه توانِ دل بریدن
نه نشانی از تو باشد
ابر بیمار که بر سایه این شهر چنین می بارد.
عاقبت پنجه خورشید،هلاکش سازد.
شهر در تبِ خود از نفی افتاد ولی
صبح ، از زخمِ شب تیره، شرافت سازد