متن حسن سهرابی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسن سهرابی
شبی اینچنین تار را سِزَد
که خون، آفتابِ فردا شود
زین همه درد که در جان و تن این بشر است
چه بگویم
شب به شب زخمِ زمین سر باز میکند
و زمان
مرهمی نیست، فقط
نمکِ کهنهتری بر تنِ تاریخ میزند
در این سالِ بیبهار، آسمان را در آغوش بگیر
پرنده را جز پریدن راهی نیست
حتی اگر
شاخهها
از ترسِ باد
خودشان را فراموش کرده باشند
پیمانه به دست آمد و از خویش رها شد
هر جا که تویی، قبلهی حاجات همانجاست
پیرِ ده مستِ زر است و خطبهاش بوی ریا
کودکی گم کرده در کوچه، پدر را بیصدا
کشمکشیست میان عقل و دل
و چه نافرجام است
این جنگ
عقل،
با تمامِ محاسباتِ سردش
همیشه دیر میرسد،
و دل
با تمامِ بیقراریاش
همیشه زود میبازد.
کودکی با چشمِ گرسنه، خوابِ فردا را فروخت
در خیابان، سهم خود از کودکیها را فروخت
وقتی خون به جگر شدی
ثانیهها نامفهوماند
و زمان
بیمعنیست
همهچیز
بوی گرسنگی میدهد
شکمها
به قانون سکوت
عادت کردهاند امّا بیدار خواهند شد.
عمر ما طی شد به دنبالِ صدایی بیصدا
این درون کی داند آخر رازِ صدها ماجرا
ما به دنبالِ حقیقت، گم شدیم اندر سراب
عقل، حیران؛ دل، معلق بینِ شک و ادعا
شب است و ماه میرقصد، صدایی برنمیآید چرا
از آن گلوی خفته در خونت؟
مگر فریاد
چند بار
باید بمیرد
تا جهان
از خوابِ خود
بلرزد؟
چه کنم که از فراقت همه شب به سجده گفتم
که اگر رسد دو دستم به کمان تارِ مویت
نه نماز میشناسم، نه دعا، نه قبله دیگر
همه دین من تویی و دل من حریم مویت
و ما چه خوشخیال،
مرگ را زندگی میکنیم
در تقویمی که برگهایش
از «شاید» ورق میخورند…
شاید زندگی برگردد
از همان کوچهای
که امید
آخرین بار
پشت سرش را نگاه کرد.
نمیدانم
در کشاکشِ نبردِ زندهماندن،
آنجا که بقا
خود به میدانِ جنگ میآید،
آیا رمقی
برای تبریکِ یلدا
در جانِ ما میمانَد یا نه.
اما
هنوز
روزهای روشن را
برایتان آرزو میکنم.
بیان،
روستاییست که صبحهایش
با صدای آب بیدار میشود
و شبهایش
در سکوت کوه
به خواب میرود.
اینجا
زمین هنوز نفس میکشد،
دستها بوی خاک میدهند
و نان
طعم زحمت دارد.
نهرها
واژههای قدیمیاند
که از دل زاگرس
تا دل مزرعهها
جملهجمله جاری میشوند.
هر قطرهشان
حافظهی هزار سال کار...
سیمانِ نهاوند
بلایِ تنفّس است
دیرگاهیست
که شُشها
از ترسِ هوا
به پستو خزیدهاند
همراه با نسیم،
کوچهها را گشتم،
تنهایی را زندگی کردم،
و در پیِ عطری که از خاطره میآمد،
ردی از تو جستوجو کردم ،
شاید :
سایهای از خندهات
پشتِ پنجرهای پیدا شود.
هر غروب
چشمهایم را
به راهِ بیانتها دوختم،
اما باد
تنها برگهای زرد را
به آغوشم میریخت،...
بر من حرام باشد جانِ خوشم به این تن
گر چون تویی نیاید در را به سر بکوبد
بر شوقِ خستهٔ من گر مرحمی نیاید
اشکم به سنگِ غربت دامنبهدر بکوبد
چون بادِ بیقراری در کوچههای شبگرد
تا نامت آید از دل، ناله مگر بکوبد
دست از تو برنگیرم، حتی...
یادِ تو در این همهمهٔ شهر فراموش نشد
گرچه صد تیرِ بلا سهمِ دلِ ما شده بود
آتشی در دل من بود که خاموش نشد
با همه طوفِ بلا شعلهٔ آن وا شده بود
شب که آفاق پر از سایهٔ اندوه تو شد
چشمِ من تا سحر از شوق تو...
پرواز دیدنیست اگر در اوج تو باشی
آزاد از این خاک، رها تا آنسویِ آگاهی
پرواز اگر از من به بیمن برسد، زیباست
آنجا که جهان، جلوهای از خویش نخواهد داشت
یادِ تو یک دم نرود از دلِ ما
چون موجِ دریا زده بر ساحلِ ما
هر جا که نسیمِ سحری بگذشتهست
عطری ز تو پیچیده در این محفلِ ما
بیتاب توییم و شبِ ما بیتو سرد
ای ماه! تویی روشنیِ منزلِ ما
گر آمدی از راه، جهان گل بشود
کز...
گر فاصله دیوار کشد بینِ من و دستانت
عشقات، زِ پسِ پرده به فریاد، صدا میآید
ساهر چو به یادِ تو کند رازِ دلِ خود پیدا
از سوزِ غمت موجِ غزل بر لبِ ما میآید