در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
گرچه او هرگز نمی گیرد ز حال ما خبر درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
و خواب آخرین نشانی است که هر شب می روم تا تو را در آن پیدا کنم
تو را از من کم کنند هیچ می ماند
همه ی فکر و خیالم ، فقط اندیشه ی توست
زندگی بی تو، مرا زهر هلاهل شده است
دلم مى خواست مى شد دیدنت را هر شب و هر شب
تسلی دل عاشق من جز به جمال تو نیست
رفته است و مهرش از دلم نمی رود
راحت جان ما تویی دور مشو ز پیش ما
ما ز تو جز تو نداریم تمنای دگر
آنکه سودا زده ی چشم تو بوده است منم
چون شب برسد نام تو و چشم تو آید به سراغم
ما را خیال توست تو را خیال چیست ؟
همه را کنار گذاشته ام تو را کنار قلبم
تو معجزه ی عشقی تکرار نخواهی شد هم در دل و هم جانی انکار نخواهی شد
ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
مرا بی تو قراری نیست تو دانی بی قراری چیست ؟
نیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من
احساس من و ساز تو جان های هم آهنگ ساز تو دهد روح مرا قدرت پرواز
یکدم برون نمی رود از سر من خیال تو این بی تو حال ماست چگونه است حال تو
چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی
آنکه بر لوح دلم نقش ابد بست تویی
آشکارا نهان کنم تا چند ؟ دوست می دارمت به بانک بلند