هوشم نماند با کس اندیشه ام تویی بس
با چشم تو از هر دو جهان گوشه گرفتیم ماییم و تو ای جان که جگر گوشه مایی
دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم که جان را تو جانی
تو سراسیمه بیا تا که من آرام بمیرم
رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ درون دختری قلب مرا سخت چپاوُل کرده
لذت دنیا داشتن کسی است که دوست داشتنش حواسی برای آدم نمی گذارد
دست از طلب ندارم تا کام من بر آید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
من اگر نظر حرامست بسی گناه دارم چه کنم نمی توانم که نظر نگاه دارم
در ببندید و بگویید که من جز او از همه کس بگسستم
باز دیروز به من وعده ی فردا دادی آه پیمان شکن از وعده ی فردا چه خبر ؟
چه گناهی ؟! تو_مرا_تنگ_در_آغوش_بگیر تن_تو_عین_بهشت_است جهنم_با_من
تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
از همه من گریختم گر چه میان مردمم
گر بوسه می خواهی بیا یک نه دو صد بستان برو
آن که می خندد هنوز خبر هولناک را نشنیده است
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
دیدی آن یار که بستیم صد امید در او چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی
بت سیمین تن،سنگین دل من به تو گمره شده مسکین دل من
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
من اختیار نکردم پس از تو یار دگر به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
بی تو دنیای من از مرگ غم انگیز تر است
رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها
اشتیاق عاشقی را در نگاهت خوانده ام اینچنین درگیر چشمانت فدایی شد دلم