تنِ من جمله پس ِ دل رود و دل پس ِ تو... دامغانی
تو چه کَردی که دِلَم، اینْ هَمه خواهٰان تو شُد..!؟
من نیست شدم در تو ...
بوالهوس را زود از سر وا شود غوغای عشق.. قزوینی
خجل از خویش دائم چون سؤال بی جوابم من...
بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است ...
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود..
کماکان دوستت دارم️ تو اى تندیسِ خودخواهى! زمانی
به غم دچار چنانم که غم دچار من است ..
مرگ ما را عید می گیرند،چون سالیم ما سهرابی
آن که مشغول تو شد دارد فراغ از دیگران
رشکم آید که کسی سیر نِگه در تو کند... !
من و جام می و معشوق، الباقی اضافات است..
درون دل به غیر از یار و فکرِ یار کِی گُنجد ؟
جان ببَر آن جا که دلم بُرده ای...
به من برگرد این دریایِ غم لبریزِ دلتنگیست ... سامانی
من حلقه های زلفش از عشق می شمارم...
از چه میترسى دگر بعد از سیاهى رنگ نیست.
دل ز غم های گلوگیر گره در گره است..
با خیال رفتگان هم قانعم از بی کسی..
خیره چشمان را کجا ذوقِ تماشا کم شود ؟
ما قصه ى دل جز به بر یار نبردیم ...
دیدار ما، تصور یک بی نهایت است...