از عشق من به هر سو در شهر گفت و گوییست من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد
در پیش رخ خوبت خورشید نیفروزد
آمدمت که بنگرم گریه نمی دهد امان
من جز برای تو نمی خواهم خودم را
تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم
بعد از طلب تو در سرم نیست غیر از تو به خاطر اندرم نیست
میخوام با قشنگی چشمات دنیا بسازم که تموم عالم بشن تماشاگر دنیای من️.
من حرفایی که نمیخوام بدونی رو هم فقط به تو میگم
کسی که تنهایی اذیتش نمیکنه، یعنی خیلی وقته که آب از سرش گذشته
از اینجا که من هستم تا چشم کار میکند تنهاییست..
هیچوقت اجازه نده ذهن های کوچیک، بهت بگن رویات بزرگ و دور از دسترسه
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن
گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
تا که می بوسم تو را از غصه فارغ می شوم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
ترک آن زیبا رخ فرخنده حال از محال است از محال است از محال
من نمیدانم که در چشم خمارینت چه بود کز همه ترکان آهو چشم، رم دادی مرا
دیگران با همه کس دست در آغوش کنند ما که بر سفره ی خاصیم به یغما نرویم
گفتم اگر نبینمت مهر فراموشم شود می روی و مقابلی غایب و در تصوری
بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده
من ترک مهر ایشان در خود نمیشناسم
هیچ می دانی که من در قلب خویش نقشی از عشق تو پنهان داشته ام ؟