دل را قرار نیست مگر در کنار تو
ندارمت و شب چه بی رحمانه یادآوری می کند ...
خواستم جوهر هندو ز لب تو بر چینم لب تو گفت بچین غمزه ی تو گفت مچین من از این چین و مچین واله شیدا چه کنم ؟
امشب منم مهمان تو دست من و دامان تو یا قفل در وا می کنی یا تا سحر دف می زنم
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
از گل و ماه و پری در چشم من زیباتری
کنار دریا عاشق باشی عاشق تر می شوی و اگر دیوانه دیوانه تر این خاصیت دریاست به همه چیز وسعتی از جنون می بخشد
سر و سامان بدهی یا سر و سامان ببری قلب من سوی شما میل تپیدن دارد
سکوت شاید آخرین گزینه ام باشد وقتی میان تمام نبودنها به تویی فکر میکنم که دیگر ندارمت
رنگ رخساره خبر میدهد از سرّ درون دختری قلب مرا سخت چپاوُل کرده
به جز وصال تو هیچ از خدا نخواسته ایم
هر چند حیا می کند از بوسه ی ما دوست دلتنگی ما بیشتر از دلهره ی اوست
تو را در روزگاری دوست دارم که عشق را نمی شناسند
به چنگ آوردهام گیسوی معشوقی خیالی را خدا از ما نگیرد نعمت آشفته حالی را خدا را شکر امشب هم حریفی پیش رو دارم که با او میتوان نوشید ساغرهای خالی را مرا در بر بگیر ای مهربان هر چند میدانم ندارم طاقت آغوش یک دریا زلالی را
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی گر بکشی بندهایم ور بنوازی رواست ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی
به جای اینکه خیال محال من باشی نمیشود که بیایی و مال من باشی ؟
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم دیدمش... وز یاد بردم گفته های خویش را
من چون تو به دلبری ندیدم گلبرگ چنین تری ندیدم مانند تو آدمی در آفاق ممکن نبود پری ندیدم با روی تو ماه آسمان را امکان برابری ندیدم
امیدی نیست از شانس بد من زیباترین دختر شهر هم هستی
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشق توام و از هر دو جهان آزادم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را بر گسلیم از همه بیگانه شویم
سر پیری اگر معرکه ای هم باشد من تو را باز تو را باز تو را میخواهم
یک نفر از جنس احساس تو می خواهد دلم یک نفر مثل خودت اصلا تو می خواهد دلم