متن دریا هورامی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات دریا هورامی
آخرین انار پاییز
بهانهی ترک بردن میگیرد—
حسرتی پر ز اندوه!
دو دانه افتادند
از جیب فرشتهای،
ریحانه و میخک!
به سویِ پیری میروم؛
سلامِ فراموشی شدنم میکند--
پایان عمر!
رازهایم را که نوشتم
خودش را به تیغ مدادتراش سپرد--
مداد!
شاعر: دریا هورامی
مترجم: زانا کوردستانی
خانم "دریا هورامی" (به کُردی: دهریا ههورامی) شاعر، معلم، گوینده و دوبلور کُرد زبان، ساکن شهر حلبچه است.
مجموعهای از اشعار وی توسط "زانا کوردستانی" در کتابی تحت عنوان "من دریایم!" به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
برای شکستنِ سکوت،
زبانِ قلم را برید—
مدادتراش!
شاعر: دریا هورامی
مترجم: زانا کوردستانی
عصری پاییزی
لب ایوان گلشبدر نشست--
زنبور عسل!
همراه با باد
میخرامد گل یاس--
ضربان قلب یار
نغمهای حزین را
در گوشهایش پنهان داشته--
گل گوشفیلیام!
دستم،
پر از گله و راز و نیاز است--
از من تا قیامت!
سیاهبختترین خانهخرابم
با گوشه چشمی هم
قلبم میشکند!
[شبهای پس از خورشید]
آنگاه که شبهای سرد فرا میرسند،
و خورشید و ماه به جایگاه وصل خود میروند،
خورشید، طلوع سپیدهدم را از یاد میبرد؛
و آنگاه آفتابگردان، سر به زیر میافتد،
چشم به راه طلوع خورشیدی مست،
نرم و ساکت میگرید...
شبهایش، شبهایِ درهمشکستن است...
و دریا نیز...
من دریایم؛ تنها در ژرفای خویش،
زیبایی مروارید و مرجان را یافتهام،
و ساحلی آرام و وفور روشنایی و نور یافتهام؛
آیا تا به حال دیو هولناکِ تاریکیِ درون مرا دیدهای؟
آیا از هیبتِ من در بیم و هراس افتادهای؟
آیا میدانی اگر موجهایم خود را به قربانی دهند،
تو...
شما همان جوانههای امید هستید،
که هنوز زاده نشدهاید،
در شبهای خیلی تاریک جهان،
که پردهی ظلمت را
به زیر سایهی ظلم و ستم، گستراندهاند.
او، یاسر گونه،
هرگز از پای نمینشینند،
و یکریز «احد احد» فریاد میکشند،
زیر فشار شکنجه و رنج و آزار...
و آن سومیها،
نه با...
بارانِ اشک بر چهرهام نشسته است،
و رنج و غم،
از درون و پیشگاهم دور نمیشود
دریغا چنین عمرم با حسرت میگذرد،
و عرقِ محنت،
از جان و روحم میبارد.
درماندگیها بیپایان عمرم،
توانم را ستانده و نفسم را برده است،
و حکام ظالم کُرد،
هست و نیستم را به...
[کُرد بودن]
در چهار سویِ مرزهای ممنوعه...!
کوهستانی هستم،
که رنج و مشقت بیپایانی را به دوش میکشد
و خودم، بار سنگینی شدهام
بر دوش خودم!
با هر گام که برمیدارم،
عمرم فرو میریزد و
عصایی در دست میگیرم...
چهار فصل است که
طالع نحسی بر من میتازد،
و اندوه...
لوله تفنگتان را
رو به سرما و کولاک نشانه بگیرید،
نه به سوی کولبری که یخ زده است.
تفنگتان را در شبها زمین بگذارید،
نیمهشب است و کولبری،
در میانِ یخبندان،
خوابیده است؛
بگذارید از خواب برنخیزد!.
وجودم، بیتو، پر از مویه است،
همچون قطعه یخی درخشنده،
ولی زیر تابش خورشید...!
رویاهای تو،
تنها و خستهاند،
بی حضور من،
همچون رهگذری که
در میانِ طوفانی سخت گرفتار شده است...!
چنان از من دور شدهای،
که تپشهای قلبم نامظم و کند شده،
و همچنان،
اشتیاق من برای دیدنت...
ای همراه،
بیا بازگردیم به همان «راه»؛
آنجا که گریهام پناه میگرفت،
و عشق،
بینوایی ما را به انجام میرساند.
من، پاییزم،
که بهاران مرا، تاک درد و رنج
به تن میپوشد.