شعر کوتاه
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شعر کوتاه
سیاهِ دلنشین!
ای شب!
از لباس ِپولک دوزی ات
ستاره می چینم
و می چسبانم
به آجُرِ روزهایِ شب گونه ام .
گفتند:
« شتاب کن
زندگی یک دم است »
گفتم:
در این هوایِ ترس و گریز،
مکث
مرگِ شعر من است.
سرِ سبزت را
محکم تر از همیشه بچسب
و کلاهت را،
باد بی حوصله است انگار
و پچ پچ باران
تَرَک انداخته گویا
سقف وحشت را.
دستفروش می پرسد:
شورت گره ای بچه ...؟
می گویم: کودک شادمانی ام
سال پیش مُرد.
می پرسد: آدامس خروس ...؟
می گویم: غصه هایم را
زیر دندانِ عمر می جوم.
می پرسد: سیگار ؟
می گویم: یکی آتش می زنم
شاید اندوهم را...
می گوید: مهمان من باش، و...
آهای ستاره !
از درگاهِ ماه
لایک ات می کنم !!
یادت هست
در تنهاییِ شبِ تاریک
چشمک می زدی؟
اسبِ صراحت
لگد می کند
تمامی شعرهای بی بُته را،
وقتی که استعاره
در گیجگاه کلمات
می چَرَد.
در زندانِ نَفس،
با کدامین لهجه بخوانم
ترانه یِ بی تکلّفِ عشق را ؟
با نگاهِ خیس
از پشتِ هیس
آه می کشم
هوایِ نَفَس
راه راه می شود چرا؟
بیا
در بطنِ شب
تخم حادثه بکاریم
شاید
فردایِ نیامده
سگ اش شرف داشته باشد
به امروزهای بیهوده.
تن
بیرق آرزوهایِ بر باد ،
من
تابوتِ هزار عقده یِ پنهان،
تنِ من
خنجری است زهرآلود
نشسته
به قلبِ امید .
ستاره ها
-گوشوارِ کهنه ی آسمان -
بر شب آلودگان طعنه می زنند
من اما
در گوشه ای از زلالِ تنت
آوازِ صبح را
زمزمه می کنم.
لب هایِ تو
موج را می ماند
وقتی
بر لبِ ساحل
آوار می شوند.
چون تبسم
تکرارم کن
در خلوتِ حضورت،
اینجا
نگاه
زبانِ واژه هایِ ناگفته است
و دست
پیامبرِ واژه هایِ نامکتوب.
ستاره گفت:
اگر
واژه ی صبح
در لغت نامه ی آسمان نباشد،
مرا خورشید می نامد
دلِ بی قرارِ زمین.
از بارانِ احساس گفتی
- با صراحت -
چنان که
زیرِ بارشِ یقین
خیس شدیم
اینک
فصلِ رویشِ اشک است
و اندیشه هایِ تَر .