رسوا منم وگرنه تو صد بار در دلم رفتی و آمدی و کسی را خبر نشد
تورا صبا و مرا آب دیده شد غماز وگرنه عاشق و مَعشوق رازدارانند!
دست ما گیرد مگر در راه عشقت جذبه ای ورنه پای ما کجا وین راه بی پایان کجا ...؟!
تقویم جنون را چه غم از غصه فرداست در هفته خود شنبه و آدینه نداریم
هرگز ز دل ، امید گل آوردنم نرفت این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست
هرگز دلم ز کوی تو جایی دگر نرفت...
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست. هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزان ها اگر بهار تویی!
در دلم این روزها چیزی بجز آشوب نیست اهل قاجاری و در فکرت بجز سرکوب نیست قلب من همچون درختی شد ولی این را بدان اینکه رویش یادگاری مینویسی چوب نیست طعنه های اهل کنعان سخت تر از مردن است دوری یوسف دلیل گریه ی یعقوب نیست زخم من با...
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت امید آخرین اگر تویی، برای من بمان
آسمان ها مگر از گردش خود سیر شوند ورنه عشاق محال است قراری گیرند!
در همهمه ی قرمز و این آبی ها دلخوش به توام شفای بی تابی ها من جمعه به عشق دیدنت بیدارم گور پدر تمام این دربی ها...
از شبیخون ِ خمار ِ صبحدم آسوده ایم مستی ِ دنباله دار ِ چشم ِ خوبانیم ما
ترسم که رفته رفته به بیداد خو کنى...
گرمای تنت ، پخته کند خامیِ من را بی تجربه ام ، میوه ی کالم ؛ بغلم کن ...
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم
ما را.. به غم عشق، همان عشق علاج است...
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است مگذار درد دل کنم و دردسر شود!
عشاق روز روشن گِریَند پیش معشوق من هرچه گریه کردم شب هایِ تار کردم
به چشم دوستان ناقابلم، باشد ولی ای دوست طلا را با ترازوهای بقالی نمی سنجند
از روی تو دل کندن ام آموخت زمانه ...
می کند طفل زبان باز به بابا اوّل یعنی از هرچه توان گفت مقدّم پدر است
بی سبب نیست که پنهان شده ای پشتِ غبار تو هم ای آیینه از دیدنِ من بیزاری
ما را زبان شکوه ز بیدادِ یار نیست هر چند آتشیم، ولی بی زبانه ایم!