عقل اگر دربارگاه عشق می لافد چه باک بر در سلطان سر چندین گدا خواهد شکست
چون ماهیِ فِتاده به قُلّاب...ناگهان زیر سوال رفته ام از لب گشودنم!!
یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد...
مرا هرگز نبینی تا نمیری بگفت و کار آسان کرد ما را....
من قفلِ زنگ خورده ی جامانده بر دری...
سَگَت در پاسبانی شب ندارد آنچه من دارم که سگ را در سحر خوابست، من تا روز بیدارم...
جز من که راه عشق به تسلیم می روم با دست بسته هیچ شناگر شنا نکرد.
هزار بار کنی عهد و من ز ساده دلی چو عهد تازه کنی باز اعتماد کنم
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم
قرار بود که ما راهمان به هم بخورد که سر نوشت دو تا بی نشان به هم بخورد قرار بود میان نگاه های غریب نگاه ما دو نفر ناگهان به هم بخورد بیا اگرچه نخواهند ما به هم برسیم بیا که توطئه دوستان به هم بخورد و فارغ از همه...
گره زده ست دلم را به بندگیسویش خدا کند که بداند اسیر یعنی چه...؟
دل من طواف می خواست نه گذشتن و پریدن تو ولی چه بی محابا، ز حریم دل گذشتی
اَندر سرِ ما خیالِ عشقت هر روز که باد در فزون باد ...!
قشلاق کرده ام به تو از دستِ زندگی چندی ست پایتختِ جهانم اتاقِ توست!
حال دل می بینم و بر خود ترحم میکنم همچو بیماری که بیند رنج بیماری دگر
در عشق دو چیز است که پایانش نیست اول سر زلف یار و اخر شب ماست
علما هم زِ نگاهت سَرِشان میجُنبد، . منِ بیچاره که یک حوزوی سطح یِکَم!
جمال در نظر و شوق همچنان باقی گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
دنیا همه شعر است به چشمم، اما شعری که تکان داد مرا چشم تو بود
محنت ندیده، درد نفهمیده ای هنوز...
وداع و وصل، جداگانه لذتی دارد هزار بار برو، صد هزار بار بیا
در عشقِ تو پای کس ندارد، جُز من در شوره کسی تخم نکارد، جُز من با دشمن و با دوست، بدَت می گویم تا هیچکست دوست ندارد، جُز من
بعد از هزار مرتبه خواهش، دم وداع چیزی نداشتم که بگویم... گریستم!
کاهگل چون تَر شود بوی خوش آید بر مشام این رقم زد عشق بر رویِ غبارآلودِ ما