متن شهربانو اکبرپور
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات شهربانو اکبرپور
خدای عاشـقانه هایم
با تو ســخن می گویم
هر صبــح و شــب
بیدار باشــم یا در خــواب
به هر حالــتی
طواف می کنم کعبــه ی خیــالت را
هر روز با اشــک چشمانم
می دود قلبــم بین صــفا و مروه نگاه
نگاه مــن و نگاه تــو
کجا هســتی که
از بی...
با تــو می خواهم
از مرزهای دلتنــگی عــبور کنم
و همسفرِ قاصدک ها
به ســرزمینی بروم
که تنــها مـــن باشم و تــو
ســرزمینی که درخــتانش ســـبز
جـــویبارانش جاری
چــشمه هایش زلال
کوه هایش اســـتوار
گل هایش همیشه خـــندان
و پــروانه هایش رقصــان با لبــاس هایی از جنسِ حـــریر
در ســکوت لحظه ها
آنچنــان در خــیالت
و در بغـــض غریبانه ای که
بی تـــو
رهــایم نمی کند
مــچاله می شوم
که آســـمان خنده هایم
از ابـــرهای خاکــستری تردید
پوشــیده می شود
ابرهایی که عاشــقانه هایم را
هر روز
بــارانی می کنند
هر شــب
غمــت گل مــی دهد
در لحــظه های دلتــنگی ام
و تــمام وجــودم
پــر می شود از حــس با تــو بودن
ای کاش بــرای همــیشه
در کنــارم بودی
و در کنـــارم می ماندی
سایه ای در پس دیوار تو باشم کافی است
تا غـزل پشــت غــزل از تو بگویم ای عشق
آنقدر دلتنــگ تو ام
که بــارشِ بارانِ خیـــالت هم
نمی شــویَد غبـــارِ دلتنگی ام را
ای کاش مــی آمدی
تا از آســـمانِ دلـــم
ابـــرهایِ ســیاه
می کوچــیدند
و آفــتابِ عشــق
می دَمــید بر ســرزمیــنِ دل
حـــَّـوا بـــشــوم شـــبیــه آدم هستی؟!
یـــارِ دلِ مــــن بــــگو دمـادم هستی؟!
در کلبه ی جان عطرِ تـو پیچیـده فقط
ای دوســــت بر آمـدن مصمَّم هستی ؟!
گفته بودی ســهراب !
"به حــباب نگرانِ لبِ یک رود قــسم
غصـــه هم می گــذرد"
ولی انـــگار
نه غــــم می گذرد
و نه غـــمخواری هست
خــورده پـــیوندِ مـــدام
غـــصه با ثــانیه ها در شـــبِ من
دل را که سـاده بـود ،گـنـهـکار کـرده انـد
این مردمانِ پسـت ، مـرا خـوار کرده انـد
سَـر می کنم دقـایـقِ خـود را ولی به درد
چون بر سـرم ز کـینه، غـم آوار کـرده اند
محـزون و بیـقـرار و پـر آشـوب گشـته ام
هر روز روشــــنم چـو شــبِ تـار کرده...
آرامــشم
وابســته است به چــشمانت
چشــمانی که نگاهــشان را
مــدتی است که
از چــشمانم دریــغ کرده ای
دســتانم دلخــوش
به دســتان محــکم و مردانه ی توست
اما افســوس که با رفتنــت
دســتانم هر شــب
دســت در دستــان دلتــنگی
در کوچــه پس کوچه های خیــال
تا سپــیده ی صـــبح
بی تــو...