شهربانو اکبرپور (باد صبا)
آوای بادصبا
به چــشمِ عـــاشقِ من طوطیایی
تــویی هم پای عـــشق و آشنایی
بیا صبح است و لبخندِ گلِ سرخ
تــو را مــن دوست دارم دلربایی
هــر گوشه ای
که می دَوَد چــشمانم
خالی است از تــو
خالی است از عشــق تــو
نــبودنت ریشه دوانــده است عــجیب
در ســرزمین قلبــم
افسوس !
که هیچگاه نخواهی فهمید
امــشب
چشـمهایم ابری است
و بغــض سنگینی
در نــگاهم نشسته است
چقدر دل کَندن از تــو
سخــت است
و دوریت تــلخِ تلخ
گویــی
غــروب آرزوهایم فرا رسیده است
آسمان دلم سرخ
همچون ســرخی چشــمانم
ای کاش !
باز هم می دیـدمت
و با طلوع چـشمانت
پــروانه ی وجـودم به رقـص...
بــنـواز تـار عــشـق را، ای دلـربـا؛ دیـوانـه شـو
در بـاغ، بـا گـل هـمـره بـادصــبـا مـسـتـانه شـو
آتش بـزن آن بـال و پـر بر چهـره ی سـاقی نگر
از جام می سرمـست شو، با غیر او بیگانه شو
از اشـتـیـاق دیـدن آن گـلـرخ ســیـمــیـن عـُذار
بی پا و سر درکوی او...
دلــم در نبودنت
آنــقدر در پیله ی دلتــنگی
به نـــدیدنت
عـــادت کرده است
که با درکنــار تو بــودن
بیـــگانه است
بیگانه با خندهایت
خندهایی که می شکفند
با طلوع دوباره خورشید
هر شـب
در سـکوتِ ثانیـه ها
بی قـرار و دل آشـوب
آرزوهــایم
بدونِ تــو به خــواب می روند.
و من تــنها تر از همیــشه
سـرگردانِ کوچـه هایِ زمان
به دنـبالِ رد پایِ تــو می گردم
در مــیان قــاب چــشــمان تــو تنــها منزلم
سوی بستان دلت چون مرغ عشقی مایلم
با دمیدن آفتــاب
بودنــت را
به وســعت اقیانوس ها
می خواهــم
و دلــم پا برهنــه
به سوی پنجــره نگاهــت می دود
تا بار دیــگر وجــودم
لبریز دوســت داشتــنت شود
مــن از عشـــقِ تــو لیلای زمانم
نگاری مـهوش و شــیرین زبانم
اگر دورم من از تــو همچو بلبل
سحرگاهان همیشه نغمه خوانم
به شــوق آمدنت
پنجره های قلــبم را
می گشــایم
و گل شمــعدانی های
قرمز و صــورتی نگاهم را
به خــیال خوش دیدنت آبیاری می کنم
آلالــه ی زیــــبا و دل انــــگیز تو ام
مـحبوبه ی شــیدا و شکر ریز تو ام
برخیز و بیا وقتِ غزلخوانی ماست
من یـارِ ســـمرقندی و تـبــریز تو ام
خدای عاشـقانه هایم
با تو ســخن می گویم
هر صبــح و شــب
بیدار باشــم یا در خــواب
به هر حالــتی
طواف می کنم کعبــه ی خیــالت را
هر روز با اشــک چشمانم
می دود قلبــم بین صــفا و مروه نگاه
نگاه مــن و نگاه تــو
کجا هســتی که
از بی...
هنگامی که آفتــاب
بار دیــگر
از پــشت کوهای به خــواب رفته
ســر برآورد
نــسیم صبــحگاهی
دلتنــگی نــبودنت را
از پنــجره ی چشــمانم می زداید
و چــکاوکان از آمــدنت می خــوانند
خــواهی آمد
و چشــمان خــسته از انتظارم
در نــگاه پر از آرامش تــو
همــچون کودکی
آرام می گیــرند
با تــو می خواهم
از مرزهای دلتنــگی عــبور کنم
و همسفرِ قاصدک ها
به ســرزمینی بروم
که تنــها مـــن باشم و تــو
ســرزمینی که درخــتانش ســـبز
جـــویبارانش جاری
چــشمه هایش زلال
کوه هایش اســـتوار
گل هایش همیشه خـــندان
و پــروانه هایش رقصــان با لبــاس هایی از جنسِ حـــریر
در ســکوت لحظه ها
آنچنــان در خــیالت
و در بغـــض غریبانه ای که
بی تـــو
رهــایم نمی کند
مــچاله می شوم
که آســـمان خنده هایم
از ابـــرهای خاکــستری تردید
پوشــیده می شود
ابرهایی که عاشــقانه هایم را
هر روز
بــارانی می کنند
هر شــب
غمــت گل مــی دهد
در لحــظه های دلتــنگی ام
و تــمام وجــودم
پــر می شود از حــس با تــو بودن
ای کاش بــرای همــیشه
در کنــارم بودی
و در کنـــارم می ماندی
سایه ای در پس دیوار تو باشم کافی است
تا غـزل پشــت غــزل از تو بگویم ای عشق
آنقدر دلتنــگ تو ام
که بــارشِ بارانِ خیـــالت هم
نمی شــویَد غبـــارِ دلتنگی ام را
ای کاش مــی آمدی
تا از آســـمانِ دلـــم
ابـــرهایِ ســیاه
می کوچــیدند
و آفــتابِ عشــق
می دَمــید بر ســرزمیــنِ دل
حـــَّـوا بـــشــوم شـــبیــه آدم هستی؟!
یـــارِ دلِ مــــن بــــگو دمـادم هستی؟!
در کلبه ی جان عطرِ تـو پیچیـده فقط
ای دوســــت بر آمـدن مصمَّم هستی ؟!
گفته بودی ســهراب !
"به حــباب نگرانِ لبِ یک رود قــسم
غصـــه هم می گــذرد"
ولی انـــگار
نه غــــم می گذرد
و نه غـــمخواری هست
خــورده پـــیوندِ مـــدام
غـــصه با ثــانیه ها در شـــبِ من
غـــروب که می شود
نمیدانی که چـــشمانم
چقـــدر بـــهانه ات را مـــی گیرند
چـــشمانی که
وابــسته ی نــگاهت بودند
و فقــط نـــگاهت را می خـــواهند
تا به پــرواز در آیند
در آســـمان عــــشق
بی هـــیچ بـــهانه ای در هر طلوع
دل را که سـاده بـود ،گـنـهـکار کـرده انـد
این مردمانِ پسـت ، مـرا خـوار کرده انـد
سَـر می کنم دقـایـقِ خـود را ولی به درد
چون بر سـرم ز کـینه، غـم آوار کـرده اند
محـزون و بیـقـرار و پـر آشـوب گشـته ام
هر روز روشــــنم چـو شــبِ تـار کرده...
آرامــشم
وابســته است به چــشمانت
چشــمانی که نگاهــشان را
مــدتی است که
از چــشمانم دریــغ کرده ای
دســتانم دلخــوش
به دســتان محــکم و مردانه ی توست
اما افســوس که با رفتنــت
دســتانم هر شــب
دســت در دستــان دلتــنگی
در کوچــه پس کوچه های خیــال
تا سپــیده ی صـــبح
بی تــو...