ما نیاز به مسکن مخصوص به خود را داریم. مسکن، با این کلمه آشنا هستی؟ ما گاهی وقت ها در زندگی به آن نیاز داریم. حمام داغی خوب، یا هر چیز دیگری می تواند یک مسکن برایت باشد.
ما وصل خواستیم و رقیبان فراق را نفرین سریعتر ز دعا مستجاب شد....
چون گره بگشٖایی از مو شام گردد صُبح ها پَرده چون بگشایی از رو صُبح گردد شام ها!
گر ز مسیح پرسدت ، مرده چگونه زنده کرد..!؟ بوسه بده به پیش او، بر لب ما، که ، اینچنین!
فیروزه های اصلِ نشابور مانده اند مبهوتِ چشم های چنین سبزِواری ات
وقتی عصبانی هستی قبل از سخن گفتن تا ده بشمار. اگر خیلی عصبانی هستی، تا صد بشمار.
نگرانی، بدترین زهر معده است.
وقتی با مردم در ارتباط هستی، یادت باشد که با مخلوقاتی منطقی در ارتباط نیستی، بلکه با مخلوقاتی عاطفی سر و کار داری.
آن چنان روح زمین بعد تو خشکیده که من دست بر شانه ی هرکس بزنم، می ریزد
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر...
دمی که دیدن جان آرزو کند دل من تصور توام اندر ضمیر می آید
از خویش گریزانم و سویِ تو شتابان...
قربان سر و چشم و دهان و خم ابروت هر لحظه اگر عید نباشد تو که هستی
دل ها خوش اند تا شب یلدا در آورند از زیر خاک پیرهن تو انار را!!
غروب رفتنت را در چه ضلع و زاویه میدید؟ ریاضی دان که عاشق می شود نقاله میسازد
عطسه هایم عرصه ی پاییز را پر کرده است حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط
بعد از تو هیچ عشقی آتش به خرمنش نیست
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس من جُز تو کَس ندارم پنهان و آشکارا
دلدادگیآموز اگر طالب عشقی یوسف نفروشند به کس، غیر زلیخا
گفتی خیال کن که برای تو مرده ام این وقت صبح در دل من پس چه میکنی ؟
برسانید به آن رود که رفتست ز من سر عهد خودش این کوه کماکان مانده....
روسری واکن که اینجا روسری اجبار نیست اتفاقا هیچ کاری بهتر از این کار نیست با من از دوزخ نگو, عاشق کجا آتش کجا نازنینم آنقدَرها هم خدا بیکار نیست مرزهای کشورت را بازکن وارد شوم زندگی در غربتِ آغوشِ تو دشوار نیست راستش شاید بسوزانم تنت را با تنم...
میخواستم که عقده ی دل وا کنم ولی امشب به احترام غمت لال...بگذریم...
چند پرسی به ره عشق چه در بایست است تیشه بر فرق سر و خار به پا می باید