من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را..!
بخند خنده های تو ترکیدن شاهوار کوهستان های انار است…..
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
بریده غصه ی دل کندنت امانِ مرا ،،،
پس از من، کسی اگر تو را ببوسد بر لبانت تاکستانی خواهد یافت که من کاشته ام! نزار_قبانی
با صراط المستقیم چشم تو مرتد شدم قبله ام تغییر کرد و جمعه ام یکشنبه شد
عشق معراجی ست سوی بام سُلطان جَمال از رُخ عاشق فرو خوان قصه معراج را...
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق.......
ز تمام بودنی ها تو همین از آن من باش که به غیر با تو بودن دلم آرزو ندارد...
عشق آموخت مَرا شکل دگر خندیدن...
دل زنده میشود به امید وفای یار جان رقص میکند به سماع کلام دوست
ناله اگر که برکشَم، خانه خراب میشوی خانه خَراب گشته ام! بَس که سکوت کرده ام...
نبضِ مرا بگیر و ببر نامِ خویش را تا خون بَدل به باده شود در رَگان من...
رفتنت من را هم بُرد اما مردی شبیه من همیشه در ایستگاه منتظر توست
ای کاش یکی بیاید که وقت رفتن نرود!!
با همه جلوهی طاووس و خَرامیدنِ کبک عیبت آن است که بیمِهرتر اَز فاختهای...
دنیا همه شعر است به چشمم، اما...... شعری که تکان داد مرا بود
دست به بند می دهم گر تو اسیر می بری...
من همانم که شبی عشق به تاراجش برد......
چسبیدهام به تو بسانِ انسان به گناهَش هرگز ترکت نمیکنم.
در شهر کوچک من دلهره ی ویرانیست گوش کن وزش ظلمات را می شنوی ؟
ﺷﻤﻊ وﻗﺘﯽ داﺳﺘﺎﻧﻢ را ﺷﻨﯿﺪ آﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺷﺮح ﺣﺎﻟﻢ را اﮔﺮ ﻧﺸﻨﯿﺪه ﺑﺎﺷﯽ راﺣﺘﯽ.....
گفتا که : دلت کجاست ؟ گفتم : بر او پرسید که : او کجاست ؟ گفتم: در دل
گاهی چنانم بی تو که عبور سایهام از کنارم نگرانم میکند . . .