متن پیروز پورهادی
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات پیروز پورهادی
مرغ گرانی
گذر کردم زه بازار گرانی
دیدم آنجا مردمی ،ورد زبانی
صف بستن روی مرغی
بهر نانی در گرانی
روغنی را سرخ کردن
میگذارند تنگ نانی
کودکی را پخت کردن
زیر آفتاب!
آن چنانی!
موج دریا ناگهانی
آمد از روی گرانی
ولوله آمد از آن سو
آه و ناله...
لبخند تو عشقیست که شکوفه میزند بر لبان من...
بنام پیام آور شادی که دستان پر از شادیش را به دروازه عشق می یابد تا دری بگشاید و بنام آنکه وجودم ز وجودش سیراب ولی همچون تشنه ای بی تاب هستم سلام...
سرنوشت
یاد آن روزی که آزادی تامی داشتم
در پی آینده هی، هی، گام بر می داشتم
فکر های داشتم در پیش خود
شاید آن روزی که خود، دانه ای می کاشتم
گرچه حالا مانده ام در زیر گل
لای این گل من خزانی داشتم...
روزگاریست...
که در کنج دلت خانه زدم
خانه ام چوبی با باغچه ای کوچک و باریک و دراز
که درونش گل یاس، گل شب بو، گل عشق
همه در پهلوی هم ریشه زده ست
بامش از کاه و گل است
تنه اش
چوب سپید دار قشنگ
آسمانش ابری
بوی باران...
رنگین کمان
نمیدانم! چرا امشب دلم تنگه
برای دیدن عشقم شب و روزش یک رنگه
مگر رنگین کمان عشق تو سنگه
که بعد از لحظه ای باران
نمی آید،بی رنگه
اگر عاشق نبودم من، نمی گفتم...
نمی دانی دلم تنگه
همش هی با خودم میگم که شاید او دلش تنگه...
ستایش
میخندی و میخندم و خندان صدایت میکنم
خندان بسوی من نگاه، خندان نگاهت میکنم
خندان تویی، مستان منم، افسار سرگردان منم
میییرقصی و می رقصم و رقصان نگاهت میکنم
تو آفتاب عالمی،خورشید عالم تاب تو، مهتاب تو، شب تاب تو، من آدمی روی زمین
میییگردی و می گردم و...
ما که دل و دیده گرو داشتیم
عشق فرا سوی زمان کاشتیم...
شیطنت
کودکیم را در قاب عکس های دیواری کودکم ذخیره کرده ام
نگاه که می کند
شیطنت ازش می بارد...
ای شهید خفته در آتش
البرز من کو؟ زاگرس کو؟
ای شهید خفته در آتش!
ای که آتش در نگاه تو,می سوزد و می تازد و آغوش می گیرد
آغوش تو آغوش گرما بخش رویاهای بی بال و پریست که سوختند و جوجه هایش در کنجی کز کرده اند
بلوط...
خوشبختی
روی مبل می نشینم
به تکاپوی جهان می نگرم
از نگاه جعبه مسخره ای که دو پایش به هواست
حال دنیا خوش نیست....
به صدای بمبی به خودش می پیچد
و من از روی غرض
که چرا کودک خوش فکر مرا تو به زنجیر درآوردی جعبه کوچک بی مغز!!...
سپید روشن
تو که می آیی
چه روشن میشود این سویه چشمانم
و لبخندی که در کنج دلم لرزان صدایت میکند
جانم...
خوش آمدی
و من نامت را «سپید روشن»گذاشتم
ای دوست
ای دوست کجایی که مرا یاد کنی
در محرکه مست و می ت شاد کنی
در کوی خرابات نشستم که مرا
در زمره یاران خودت یاد کنی
عالم همه در حسرت تو نیست شدن
کی می شود عالم همه را یاد کنی
مجنون تو و لیلی درگاه تو...
ای دوست
ای دوست کجایی که مرا یاد کنی
در محرکه مست و می ت شاد کنی
در کوی خرابات نشستم که مرا
در زمره یاران خودت یاد کنی
عالم همه در حسرت تو نیست شدن
کی می شود عالم همه را یاد کنی
مجنون تو و لیلی درگاه تو...
چشم چرانی
میخندی!!
تا که شاید گل مرا شکوفا کنی
آن گونه قرمز مرا رو به راه کنی
لبخند تو کفریست در نگاه من
تو میخواهی خود با من آشنا کنی
دیوانه هم بودم اگر، نه میگفتمت
آن روز که در روبه روی خود آشنا کنی
من با نگاه هرزه...
دریا
نگفتی آخر
با ما چه عشق داری
جان را به ماه میسپاری لبخند را به ساحل
من عاشق نگاهت
شبها به روی ساحل
با آنکه بی قراری
اما ندیدم حاصل
دریا
نگفتی آخر
با ما چه عشق داری...
بر در خانه
تورا من دیدم
مهرت به دلم نشست و خوابت دیدم
در ساحل دریا ستاره چیدم
در پیچک موهات خودم رقصیدم
چشمان سیاهت که به چشمم افتاد
بیدار شدم بر تن خود لرزیدم...
بهار آمد و بوی یار می آید
پرستو نغمه خوان از آن دیار می آید
به هر دشت دمن بینی
نگار زلف یارم را،دل من عاشق و دلدار می آید
بشویید خانه دل را
بخندانید آن گل را
که بوی یار می اید که بوی یار می آید