زیر باران فکر کردن دست به کوچههای شهر ساییدن شهر را در آتش و رؤیاها بوسیدن حس کردنِ اینکه همهچیز را میتوانی در آغوش بگیری جا دهی زمانی خیسشده را در خود حس میکنم زمانی گریسته را خیسی از زرد و نارنجی و کلاغ از حملهی تاریکی و آتش آنقدر...
اگه میخواى خوشبخت بشى…؛ با کلاغى ازدواج کن که دل داره! نه طاووسى که فقط زیبایى داره…!!!
کلاغ ها گرچه سیاهند و آوازشان ناخوشایند … اما آنقدر باوفایند که شاخه های خشک زمستان را تنها نمی گذارند.