بچه که بودم از جریمه های نانوشته که بگذریم سلمانی و ساعت و سیب سکه و سلام و سکوت و سبزی صدای بهار هفت سین سفره ی من بود. بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید. بچه که...
هوا ناخوش! صدای کلاغ...
در یک رستاخیز ساده! از باورهای پوشالی شاید عاشق کلاغ شود مترسک
زیر باران فکر کردن دست به کوچههای شهر ساییدن شهر را در آتش و رؤیاها بوسیدن حس کردنِ اینکه همهچیز را میتوانی در آغوش بگیری جا دهی زمانی خیسشده را در خود حس میکنم زمانی گریسته را خیسی از زرد و نارنجی و کلاغ از حملهی تاریکی و آتش آنقدر...
اگه میخواى خوشبخت بشى…؛ با کلاغى ازدواج کن که دل داره! نه طاووسى که فقط زیبایى داره…!!!
کلاغ ها گرچه سیاهند و آوازشان ناخوشایند … اما آنقدر باوفایند که شاخه های خشک زمستان را تنها نمی گذارند.