درد را می خواستم درمان کنم...

زیبا متن: مرجع متن های زیبا کوتاه

امتیاز دهید
0 امتیاز از 0 رای

درد را می‌خواستم درمان کنم امّا نشد
اشک را می‌خواستم پنهان کنم امّا نشد...

بر لبم لبخند و آهی در دلم بود آتشین
خواستم آیینه را مهمان کنم امّا نشد...

هرکه‌ آمد! جای غمخواری غمی افزودو رفت
خواستم من هم لبی خندان کنم امّا نشد...

سال‌ها خون‌گریه کردم‌در فراقش، ناگزیر
با خیالش خواستم جبران کنم امّا نشد...

عالمی را بردم از یاد آن که باید را دریغ
سخت را می‌خواستم آسان کنم امّا نشد...

در جدالی نابرابر با قشونِ سرنوشت
کاخِ غم را خواستم ویران کنم امّا نشد...

عشق همچون آتشی بر خِرمنِ محصول‌و من!
شعله را می‌خواستم پنهان کنم امّا نشد...

بارها بی‌زار از این نامردمانِ غم پرست
با اجل می‌خواستم پیمان کنم امّا نشد...

کم کشیدم از غمش، کاش از گناهم بگذرد
با غزل هم خواستم جبران کنم امّا نشد...

گفت با من مرشدم قدری هم از شادی بگو
هرچه کردم طاعتِ فرمان کنم امّا نشد...

شعر خواندم گریه کردم یکنفر خندیدو گفت؛
عاشقی ؟ می‌خواستم کتمان کنم امّا نشد...

حسن کریم زاده اردکانی
ZibaMatn.IR
Montazer
ارسال شده توسط

تفسیر با هوش مصنوعی

شعر «خواستم اما نشد» حسن کریم‌زاده، بیانگر ناکامی شاعر در برابر رنج‌ها و غم‌های عمیق زندگی است. او تلاش می‌کند درد، اشک، غم و عشقش را پنهان کند یا با روش‌های مختلف جبران نماید، اما موفق نمی‌شود. این شعر، تصویر تلخ مبارزه بیهوده با سرنوشت و عجز شاعر در برابر تقدیر را به زیبایی نمایش می‌دهد. در نهایت، حتی کتمان عشقش نیز برایش ممکن نیست.

ارسال متن