متن حسرت عشق
زیبا متن: مرجع متن های زیبا و جملات حسرت عشق
این همه از عشق سخن و گفتم و آخر کارم به کجا رسید
جز آه و حسرت چه رسید به من
فقط خندیدی و گذشتی از کنارم
یک بار نپرسیدی حال خرابم را
این عادی است
ما سوختگان در راه عشقیم و جز عشق راهی نمانده است
ای عاشق دیوانه...
عشقت در دل من
همچو موج های دریا
طوفانی ست
یادت همیشه روشن است
مثل فانوس در دل شب
"عشقم تو در آغوشی دیگری هستی،ولی عشق تو همچنان در دل من میسوزد، مانند شعلهای که هیچگاه خاموش نمیشود."
عشق بی پایانت در دلم قیامت کرد، اما تنهای در دلم باقی ماند،
چون هیچ کس جز تو در آن نبود💔💔💔
عشقم چشمان تو بهشت گم شده ایست که هرروز بدنبال آن هستم💔
چشمان من اسرار و نگاهت پی انکار
بین منو تو فرسنگ فرسنگ دیوار
دل دل نکنم مطلب دل ندارد انکار
اشعار تو خواندم و شدم عاشق بیمار
بوسه باران میکنم هر شب در آغوش خیالم.
لبهای مست او را...
زیباست طلوعش
عشق را می گویم
ولی تا غروبش چه باشد
در بطن بطن قلب من
درخششی اگر باقی مانده
آن،
چراغ عشق توست!
روشناییاش هم تنها تویی...
در جهان قلب تو نیز
آنچه از روشنایی قلبت
بیگانه و گم و فراریست،
منم، من!
زیرا دیرگاهیست
که دیگر نگاهی به عشق من نداری...
با خیالش..،
تا صبح سحر بیدارم.
قسمت نشد قسمت شود قسمت ما آغوش او
چشم مستت چو سحر میکشد از دل خبر
میبرد هوش مرا تا به افقهای دگر
ابر پرخاطرهام گریهکنان رو به بهار
میچکد بوی تو در چشمهٔ باران سحر
باد بر طرهٔ تو چلچلهخوان رقصید
گسترانید شب از سنبل تو فرش قمر
ماه در باغ نگاهت به تمنّا خم شد
تا...
وَ او محرم نشد با دل،
میانِ لحظههای عشق؛
من از دیدِ نگاهِ او،
چنان بیگانهای بودم!
بند چشمان سیاه توست،
نفس های تنم.
چه سرسبز و چه زیبا راه عشق است
شـبیه خــواب و رویا راه عشق است
تمنــــــای دل عـــــــاشق به جـــــانم
چه پنهان و چه پیدا راه عشق است
موسم غم رسیده
محشری هم رسیده
روز تنهاییِ عشق
هر لحظه دَم رسیده
باز طاقتی ندارم
دلْ راحتی ندارم
امان از سایه مبهم
از لاله های در هم
اگر چه هست دل من
پر از دردا و ماتم
دنیا وفا نداره
بی عشق صفا نداره
تنها شدم ز باغم
که...
پیشت دلم هرگز نیامد تا دهی دستم
گلهایی از جامِ گلستانِ دلت، هردم
باور کن اصلا من، نبستم دل به تو؛ زیرا
اندازهی یک قرن، دیوار است، بینِ ما
هرگز نمیخواهم که روحی را ببینم در
گلپیکرِ قلبی؛ که قبل از تو، شده، پرپر
کاش بهتر میشد احوالِ دلم،
با نگاهِ پرشرارِ دلبرم!
بوسه باران میشد از، لبهای یار،
گل به گل، اندامِ دل؛ سرتاسرم!
کو تپشهای دلم؟ کو اشتیاق و التهاب؟
آه... ای شور و شرارِ زندگی! بر دل بتاب!
چشمهی عشقِ تو ما را به تماشا ببرد
تا به خورشیدِ تپشهای معلّا ببرد
عاطفه، گر که نباشد به سرای دلِ ما
بارشِ مِهرِ تو را غصّه، به یغما ببرد
نغمه آرام معشوق، پیچک دل، ساقه میسازد جدا
خواب را از دیده ام با اشکهای ناقه میسازد جدا
پرده شرم گیاهش هست اما ازگریبانم گرفت
موج مواج توهم، ماه را، از برکه میسازدجدا
دیرگاهی ست سختِ بختم، رود آرامی شده
هر کجا سنگی به ره دید، جاده میسازد جدا
تا...
مهرَش به دل و حسرت او قسمت ما شد
در بند دلم ماند ولی عشق شما شد
**"پروانههای خاموش"**
وقتی رفت، تمام پنجرههای دنیا یکباره بسته شد. انگار نفسِ زمین را بریدند و آسمان، دیگر آبی نبود؛ خاکستری بود... خاکستری مثل چشمهایم که هر صبح در آینه جستوجویش را میکنند و هر شب، در بالش گم میشوند.
یادم هست آخرین بار که دستش را گرفتم، انگشتانم میان...